X
تبلیغات
باغ مخفی







باغ مخفی

از پشت پرده به اینجا آمدم

اینکه زاده ی آسیایی را میگن جبر جغرافیایی!

 از پیشگو پرسیدم:چرا من در این خانواده به این دنیا آمده ام؟چرا مادر من لیدی است و پدرم فرهنگ و چه چیزی باعث شده که من در کوچه های جنوب شهر تهران و در خانواده ای مشکل دار به دنیا بیایم و دیگری در یک کشور اروپایی با والدینی از نظر روانی سالم و خوشبخت؟

پیشگو  گفت:  بذرها را تماشا کن که چطور با وزش باد به هر سو می روند؟ یک بذر در زمینی هموار و در کنار نهر آبی فرود می آید و بذر دیگر در زیر یک قطعه سنگ. بذر اول به راحتی از خاک و آب و نور خورشید استفاده میکند و بذر دوم در حسرت ذره ای نور خورشید روزگار می گذراند. بذر اول از آب زلال نهر سیراب می شود و بذر دوم برای یافتن قطره ای آب ریشه هایش را تا دوردست ها می کشاند.فکر میکنی دلیل اینها چیست؟ هیچ، فقط اتفاق.چرا که باد هیچ چیز نمی فهمد..تو هم جزو طبیعت هستی و بر حسب اتفاق نطفه ات در این خانواده بسته شده.

پرسیدم: پس تکلیف عدالت چه میشود؟

پیشگو گفت : هیچ عدالتی در شروع نیست. اصلا اینجا بحث عدالت و ظلم نیست.

گفتم: من ترجیح میدهم بپذیرم که حتما حکمتی در کار بوده است...

پیشگو گفت: این برای تو بهتر است چون رنج کمتری خواهی کشید اما در نهایت گریزی از واقعیت نیست.

گفتم: برای کسی که شروعی بد داشته است آیا  امیدی هست؟

پیشگو پاسخ داد: بله همیشه امیدی هست. شاید باد تندی بوزد و گیاه حاصل از بذر اول را از ریشه در آورد ولی به گیاه حاصل از بذر دوم نتواند آسیب برساند. شاید خشکسالی شود و گیاه اول که ریشه های کوتاه دارد بخکشد اما گیاه دوم به خاطر ریشه های بلند و قوی خود زنده بماند.

گفتم: بله ولی نمی شود انکار کرد که شروع خوب بهتر از شروع بد است

پیشگو پاسخ داد: بله، وجود بهتر است از عدم و داشتن بهتر است از نداشتن.


پی نوشت: عنوان پست از ترانه ی محسن نامجوی عزیز است که قسمتی از آن را در زیر می آورم:

اینکه دستاتو را روی سر می ذارن ،

اینکه  باهات هیچکاری ندارن،

اینکه تو بازیشون راهت نمیدن ،

اینکه سر به سرت می ذارن،

اینکه زاده ی آسیایی را میگن جبر جغرافیایی!

اینکه لنگ در هوایی! صبحونه ات شده سیگار و چایی!

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟!

کی با ما راه میایی جون مادرت؟!


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 20:31 توسط آنا آریان |

معنای زندگی

دیروز عصر دوستی به من گفت که زندگی معنایی ندارد بعد من به حیاط رفتم و باغچه را آب دادم .به لاله ها نگاه کردم که شکفته بودند و  بی آنکه درخواستی کرده باشم  انرژی خود را به من می بخشیدند. بعد بوی  خوش خاک را حس کردم و با خودم گفتم که اگر معنایی برای زندگی وجود داشته باشد در همین باغچه است.

در این باغچه یک درخت هلو هست که شکوفه کرده ومن گاهی فکر میکنم اگر  من  با این نهال پر شکوفه در جزیره ای زندانی شوم  به حضور هیچ موجودی نیاز نخواهم داشت.

یادم هست بچه هایم که خیلی کوچک بودند  آنفولانزای بسیار سختی گرفتند. هر دو با هم و من چند شبانه روز بیخوابی کشیده وخسته رفتم تا نسخه ای را به دکتر نشان بدهم. مثل هر مادر مضطرب دیگری به شدت نگران  بودم که نکند از این مریضی جان سالم به در نبرند، روی همین پله ها ایستادم و با خودم گفتم آنوقت زندگی برای من چه معنایی خواهد شد؟  ذهنم به سمت داروهای خواب آور و خودکشی میرفت که عطر یاس به مشامم خورد، بوته ی یاس پر از گل بود و من  با تعجب دریافتم که در هر صورت من دلم  میخواهم زندگی کنم حداقل تا زمانی که هنوز گیاهی در این سیاره هست...

اگر این زندگی قبل و بعدی داشته باشد من مطمئنم که یک گیاه بوده ام.گل سرخ برای زندگی کردن  چه دلیلی دارد؟ من فکر می کنم اگر بشود به جای فکر کردن به معنای زندگی فقط زندگی کرد معنا از  درون زندگی خودش را نشان خواهد داد.

یک وقتهایی  با خودم فکر می کنم اگر همین امرور بمیرم  آیا از زندگی ام راضی بوده ام ؟ بعد  می نشینم و به روزهایی که گذشته است فکر میکنم .سعی میکنم لحظات خوش را به یاد بیاورم:

بچه که بودم پفک خیلی دوست داشتم و الان خیلی خوشحالم که هرگز به حرف بزرگترهایی که میگفتند پفک یرای سلامتی ات ضرر دارد گوش ندادم و بی وقفه و مدام پفک خوردم! حتی یادم هست پفک را میریختم توی  کاسه و با گوشت کوب آن را می کوبیدم  وبه عنوان غذا با  قاشق میخوردم! بسیار لحظات خوبی بود ومن هنوز هم در  لحظات سخت زندگی به خاطره ی پفک  خوردنهایم فکر میکنم  وبه  قول شاعر با اینا زمستونو سر میکنم!

در دوره ی دبیرستان دو تا دلخوشی داشتم یکی راه شب دوشنبه شب رادیو بود  و دیگری سریال  پوارو. پوارو را  از آن جهت  دوست داشتم که کاملا با من فرق داشت و امکان نداشت که من بتوانم رفتار او را تقلید کنم.من در یک لباس رسمی و اتو کشیده اصلا احساس خوبی نداشتم و ذهنم اینقدر آشفته و پراکنده بود که این نظم فکری برایم بسیار متفاوت و عجیب می نمود. متاسفانه بقیه ی اوقات دبیرستان را به حل کردن مسئله های بیهوده ی ریاضی گذرانده ام اماخوشبختانه در دوران دانشگاه به نقش طبیعت در زندگی ام پی بردم. یک نیمکتی هست در پارک ساعی که مطمئنم مرا یادش می آید. کلاسها را می پیچاندم و آنجا به تماشای درختها می نشستم.

من در زندگی ام روابط عاشقانه ای هم داشته ام که خودتان می دانید اغلب رنج آن از لذتش بیشتر است مگر اینکه  هر دو از نظر  عاطفی خیلی  سالم باشید که در جامعه ی ما کمتر  پیش می آید. این است که از آنها هم صرف نظر می کنم .بقیه ی زندگی ام به کار و تحصیل گذشته است و البته نگهداری بچه هایم.

تصمیم دارم یک روز به بچه هایم بگویم که وصیت من به شما این است که هرگز منتظر هیچ آینده ای نباشید. هر چه هست همین حالاست،در آینده هیچ خبری نیست، همین امروز را زندگی کنید.



+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 22:55 توسط آنا آریان |

جدایی سگ از سیمین!


این ماجرا صددرصد واقعی است و امسال در دید و بازدید  عید از آن مطلع شدم:

دختر خاله سیمین در یک آپارتمان دوخوابه با همسر و دو دخترش زندگی میکرد. زندگی آنها بدون هیچ اتفاق خاصی ادامه داشت تا اینکه یک روز  سیمین برای خریدن گلدان به باغی رفت که در نزدیک منزلش قرار داشت.

پیرمردی که سرایدار باغ بود همانطور که گلدان را آماده می کرد گفت: دخترم شما بچه ندارید؟سیمین پاسخ داد: چرا پدر جان اتفاقا دو تا بچه دارم. پیرمرد گفت: والا من یک سگی در این باغ نگهداری میکنم که 5 تا بچه زائیده .نمیتوانم از همه شان نگهداری کنم. اگر میخواهی یکی را ببر برای بچه هایت.

سیمین به تماشای سگ و توله هایش رفت.یک توله ی سفید شروع به بوئیدن پای سیمین  و تکان دادن دم کرد. سیمین توله را بغل کرد و همراه با گلدان در اتومبیلش گذاشت و به خانه برد. دخترها از دیدن توله سگ خوشحال شدند.همسر سیمین هم اگرچه از حیوانات خوشش نمی آمد اما مخالفت جدی نکرد.

توله سگ آرام بود و در مقابل غذا و نوازش دمش را تکان میداد.سیمین هر روز او را به گردش می برد و از بازی کردن او در چمنها لذت میبرد.اگرچه سیمین برای خواب توله سگ که او را اوفیلی می نامید جایی در نظر گرفته بود ولی توله سگ ترجیح میداد نیمه شبها از در نیمه باز اتاق خواب آرام به داخل بیاید و پائین پای سیمین به خواب رود.

خلاصه روزگار همینطور ادامه داشت  تا اینکه یک روز که سیمین داشت موهای دختر کوچکش را شانه میکرد و او را می بوسید توله سگ به طور ناگهانی به پشت دختر بچه پرید و ناخن هایش را در تن او فرو کرد. دخترک جیغ کشید و سیمین که عصبانی شده بود سگ را با عصبانیت  دور کرد. توله سگ مثل کسی که حسابی شرمنده است به گوشه ای خزید و تا مدتها زمین را نگاه کرد.سیمین که حس کرد سگ تنبیه شده و از کارش پشیمان است او را در آغوش گرفت و نوازش کرد.

اما ماجرا همچنان ادامه داشت. دیگر سیمین جرات نداشت دست نوازشی به سر و روی فرزندش بکشد چون اینبار اوفیلی با صدای بلند شروع به واق واق میکرد طوری که همسایه ها شاکی میشدند.به زودی دخترها و همسر سیمین از رفتارهای شیطنت آمیز اوفیلی به ستوه آمدند. اوفیلی دفتر و کتاب و مدارک آنها را پاره میکرد.جورابهایشان را چنگ میزد و سرش را در بشقاب غذایشان فرو می کرد.گاهی کمین میکرد و همینکه همسر سیمین به خواب میرفت روی شکم او می پرید و او را با ترس از خواب بیدار میکرد.

عجیب اینکه تمام این کارها را دور از چشم سیمین انجام میداد و در مقابل سیمین آرام و حرف گوش کن بود.سیمین مانده بود سر دوراهی: به شکواها و گلایه های همسر و فرزندانش گوش کند یا آرامی و مهربانی اوفیلی را باور کند؟این کشمکش چند ماهی ادامه داشت. اعتراض های خانواده و علاقه نشان دادن اوفیلی به سیمین.

واقعیت این بود که هیچ یک از افراد خانواده به اندازه ی اوفیلی به سیمین محبت نمیکرد. صبحها که بقیه به سرکار و مدرسه می رفتند سیمین و اوفیلی تنها می شدند و این زمانی بود که اوفیلی نهایت محبتش را نثار سیمین میکرد . او در همه کار همراه سیمین بود. موقع غذا درست کردن با دقت او را نگاه میکرد و با چشمهای براق سگی اش سیمین را ستایش می کرد.گاهی حتی سبد یاظروف دیگری را به دندان می گرفت و برای کمک به دست سیمین میداد.

وقتی سیمین به حمام یا دستشویی می رفت بیرون در منتظر میشد و موقع ورود سیمین به اتاق با عوعوی ملایم و نگاه های محبت آمیز به سیمین خوشآمد می گفت.

او زودتر از همه ی افراد خانواده متوجه ی بیماری سیمین میشد وقتی سیمین سر درد داشت یا سرماخورده بود کاملا آرام و بیصدا میشد و حتی برای درخواست غذا یا گردش هم عوعو نمیکرد.در حالیکه بچه ها و همسر سیمین  به خاطر قطع شدن خدمات او غر می زدند.اما اوفیلی گرسنگی را تحمل میکرد تا  بالاخره سیمین به میل خود از جایش بلند شود و برایش غذا بیاورد. در اینطور موقع ها رفتار اوفیلی به قدری پر از حس قدرشناسی و مهربانی بود که سیمین دلش میخواست گریه کند.

سیمین حس میکرد که بسیار خوشبخت است و حضورش در این دنیا دلیلی دارد. دیگر حتی به شوهرش غر نمیزد که از اضافه کاری هایش کم کند و زودتر به خانه بیاید.حتی راحت تر می توانست گوشه کنایه ها و بدخلقی هایش مادرشوهر و خواهرشوهرهایش را تحمل کند. ناگهان به نظرش دنیا بسیار زیبا شده بود.گلها و گیاهان طراوت بیشتری داشتند و سختی ها ی زندگی رنگ باخته بودند.کم کم صدای بچه ها و همسر سیمین در آمد: تو به ما توجه نمیکنی همه ی حواست به اوفیلی است. سیمین سعی میکرد که از محبتش به اوفیلی کم کند و در بعد از ظهر ها که بچه ها خانه هستند بیشتر به آنها توجه کند.

اوفیلی همچنان در مقابل سیمین حرف گوش کن و آرام بود اما دخترها مدام گله میکردند: «اوفیلی بند کیفمان را جویده است. دفتر مرا از توی کیفم بیرون آورده و خیس کرده است. لباسم را پاره کرده. وقتی من بلند بلند درس میخوانم عوعو میکند و حواسم را پرت میکند. مامان خسته شدیم. ما اوفیلی را نمیخواهیم.» اعتراضات از جانب همسر سیمین هم شروع شد:«سگ نجسه . موهاش همه جا ریخته . مامانم اومده اینجا نماز بخونه نتونسته. رفته خونه همه ی لباسهاش را دو ساعت وارسی کرد و شسته که موی سگ بهش نباشه»... خلاصه نزدیک امتحانات بچه ها سیمین اعتراضات را جدی تر گرفت: مامان اگه قبول نشم تقصیر اوفیلیه...

یک روز صبح سیمین صبحانه ی اوفیلی را داد و او را سوار ماشین کرد. سگ خوشحال از گردش سرش را از شیشه ی ماشین بیرون کرده بود و تماشا میکرد. سیمین جلوی باغ پیاده شد و در حالیکه اوفیلی به دنبالش می آمد سراغ پیرمرد سرایدار را گرفت: پدر جان این سگ اینجا باشه تا بچه هام امتحانشون تموم بشه بعد اگه شد میام میبرمش. پیرمرد سرش را به تائید تکان داد.

سیمین سوار ماشین شد و به طرف خانه به راه افتاد. کمی جلوتر به خاطر بوق ماشینهای پشت سرش از پنجره بیرون را نگاه کرد:اوفیلی دنبال ماشین می دوید.ناگهان حس کرد که در دلش چیزی فرو می ریزد همزمان احساس کرد که پاهایش بی حس میشود. زد روی ترمز و اوفیلی را بغل کرد و به باغ برگشت: پدر جان شما اینو  بغل کنید و در باغ را ببندید تا من دور بشم. پیرمرد قبول کرد.

سیمین به سختی رانندگی کرد و به خانه رسید. ترجیح داد کمی بخوابد. چند ساعت بعد با صدای بچه ها به زور چشمهایش را باز کرد. از آنها خواست که بروند ساندویج بخورند چون نتوانسته بود ناهار درست کند.چند بار سعی کرد از جایش بلند شود اما نتوانست، در همه ی بدنش احساس ضعف داشت.به مرور حالش بدتر شد و وقتی نتوانست خودش را به دستشویی برساند بچه ها با اورژانس تماس گرفتند.تنها جمله ای که سیمین به دکتر اورژانس گفت این بود:  « اون  واقعا منو دوست داشت.»  دکتر اورژانس هیچ بیماری فیزیکی در او تشخیص نداد و پیشنهاد داد که برای آزمایشات بیشتر به بیمارستان منتقل شود.

دو هفته بستری بود و به وسیله ی سرم تغذیه می شد. پزشکی به همسرش توصیه کرد که شاید بهتر باشد توله سگ را دوباره بیاورند. همسر سیمین به باغ رفت و توله سگ را بغل کرد و به ملاقات سیمین برد. توله سگ شروع به شادی  کرد اما نگاه سیمین همچنان گیج و نا آشنا بود. حتی هر چقدر همسرش اصرار کرد توله سگ را نوازش نکرد و چشمهایش را بست.

حالا چند ماه از آن روز می گذرد. دخترخاله سیمین  با کیسه ای پر از قرص اعصاب از بیمارستان مرخص شده.غذا میخورد و کارهای خانه را به کندی انجام میدهد.اما لبخند؟ نه! چند ماه است که هیچ کس خنده ی سیمین را ندیده است..


+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 11:36 توسط آنا آریان |

لیدی و بازدید عید


لیدی: الو؟ برگشتین؟ چه خبر ؟

من: هیچی، خبر خاصی نبود

لیدی: صدات چرا گرفته؟

من:سرد بود هوا، کمی سرما خوردم

لیدی: ای بابا من میخواستم بیام خونه تون بازدید پس بدم

من: خب بیا. اشکالش چیه؟

لیدی: الهی که خدا این جاسبی را لعنت کنه!

من: چرا؟!  خونه ی ما اومدن چه ربطی به جاسبی داره؟! 

لیدی: برای اینکه هر چی پول داشتی ازت گرفت و بهت هیچی یاد نداد!

من: چی باید یاد میداد مثلا؟

لیدی: بهداشت! بعله! بهداشت! درسته که تو خودت از اول عقل نداشتی ولی اگه 5 سال یه چیزی را تو گوش خر هم فرو کنن بالاخره یاد می گیره! دار و ندار ما را گرفت این جاسبی، خدا الهی لعنتش کنه، اونوقت تو هنوز نمیدونی سرماخوردگی واگیر داره! من با این پادرد با این فشار خون اگه سرماخوردگی بگیرم میتونم تحمل کنم؟! مگه من جوونم؟! مگه من جون دارم که با اینهمه مریضی سرماخوردگی هم بگیرم؟!

من:بابا امروز دوشنبه است، شما جمعه ناهار بیاین.یعنی چهار روز دیگه . خوبه؟

لیدی: ناهار تو به درد من نمیخوره. نمک و چربی داره. برای من خوب نیست به درد هرمز هم نمیخوره!

من: به درد اون دیگه چرا نمی خوره؟

لیدی: برای اینکه کم گوشت می ریزی تو غذا. هرمز غذایی که گوشت توش نباشه نمیخوره

من: خب گوشت زیادتر می ریزم. نمک و چربی هم کم می ریزم

لیدی: مگه میتونی؟ آدمی که همه ی پولاشو می ره حروم میکنه و یا کتاب می خره یا رخت ولباس، میتونه گوشت بخره بریزه تو غذا؟! نه! ناهار تو به درد من نمیخوره! چایی هم نمیخواد درست کنی، یه وقت توش سرفه کنی عطسه کنی میکروب بگیره! من خونه چایی میخورم میام. صبح جمعه بلند شو اول همه ی درها را باز کن هوا عوض بشه. بعد هم اسفند دود کن.من اعصاب ندارم!

من: خب میخوای هفته ی دیگه جمعه بیاین که دیگه من صددرصد خوب شده باشم؟

لیدی: نه باید تا عید تموم نشده بیام. برای اینکه اون روز که به محسن عیدی دادم فکر کنم خوشش نیومد. چون من به بچه ها بیست تومن دادم ولی به اون پونزده تومن برای همینم پنج تومن گذاشتم کنار بهش بدم!

من: مامان تو روخدا نمیخواد اینکارو بکنی. لازم نیست. اون خیلی هم خوشحاله. پونزده تومن براش کافی بود به خدا.

لیدی: تو نمیفهمی این مردا چه جوری ان. من همون روز فهمیدم که محسن حسودیش شد با خودش گفت چرا به بچه ها بیست تومن عیدی داد ولی به من پونزده تومن. مرد به بچه ی خودشم حسودی میکنه. تو مردا را نمی شناسی.

من: خیلی خب باشه ولی فقط یه خواهشی ازت دارم مامان؟

لیدی: چیه؟ چی میخوای؟ اون پنجاه تومنی که پول دکتر منو دادی میخوای بگیری؟ حالا من وصیت کردم وقتی مردم هرمز بهت بده. فعلا  به دردت نمیخوره. بذار پیش من باشه اقلا حروم نشه!

من: نه مامان اون باشه مال خودت. خواهش من اینه که وقتی جمعه اومدی خونه ی ما جورابای محسنو برنداری. اگه جوراب مردونه میخوای من خودم چهار جفت برات میخرم جمعه یواشکی میذارم تو کیف ات.

لیدی: جورابی که تو بخری به درد من نمیخوره! اون جوراب زنونه ها که خریدی افتاده گوشه ی کمد من یه وقت کلیدی چیزی بخوام قایم کنم میذارم توش. جوراب محسن برای من خوبه، چون پاهاش چاقه، یه بار که جورابو بپوشه گشاد میشه من راحت پام میکنم.

من: خب مامان ،اون فکر میکنه تو جوراب نداری جوراباشو ور میداری بعدش به من سرکوفت میزنه.میگه مادرت خسیسه پول نمیده جوراب بخره! آخه این چه کاریه؟

لیدی:یعنی چی؟ محسن اینهمه جوراب داره، چهار تاشو  من بردارم، چی میشه مگه؟ تو هم اینقدر  بی عرضه نباش! مثل پروین  دخترخاله ات زرنگ باش، داد بکش بگو اگه جوراباتو ندی به مادرم طلاق می گیرم! اون روز پروین همچین سر رضا داد کشید که پسره فرار کرد از خونه.  بعله! اینا تقصیر تو نیست، تقصیر از شانس منه که دو تا بچه دارم یکی از یکی بی عقل تر!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 22:55 توسط آنا آریان |

لیدی و سفرهای نوروزی!

محسن: ما تو ماشین نشستیم برو مرغ عشقها را بده به مامانت و بیا

من:چرا؟ خب شما هم یه لحظه بیاین بالا؟

محسن:برای چی بیام؟! مردم به دامادشون لپ تاپ عیدی میدن این به من پونزده تومن داده اینهمه حرف بارم کرده!

من:خب شاید پول نداره بهت لپ تاپ عیدی بده؟

محسن: آره جون خودش! من شما یزدیا را می شناسم! تو متکاهاتون پر پوله!

من: خب میگی چیکار کنم الان؟

محسن: خودت برو پرنده ها رو بده زود بیا.من سالی یه بار بیشتر خونه ی این نمیام!

.......

من: سلام مامان خوبی؟

لیدی: اینا چیه؟ مرغ عشقه؟دخترن یا پسر؟

من: دو تا نر یکی ماده. یکی از ماده ها مرد.

لیدی: آهان دو تا مرد و یکی زن! اینطوری بهتره.زنها حسودن با هم نمی سازن. مردها بالاخره یه جوری با هم کنار میان. من همیشه گفتم به جای اینکه مردها چند تا زن بگیرن بهتره که زنها چند تا شوهر کنن. اینطوری هم خرجشون تقسیم میشه هم اینکه جنگ و دعوا کمتره.

من: باشه... اینم ارزن. هر روز بهشون ارزن بده تا ما برگردیم

لیدی:کجا میخواین برین تو این سرما؟! دیشب که گفتی میخوای این بچه های طفل معصومو ور داری ببری مسافرت دربه در و آواره شون کنی نشستم با خودم فکر کردم ببینم این مردم اصلا برای چی میرن مسافرت؟!

من: خب؟ فهمیدی؟

لیدی:آره  ، فهمیدم که مردم میرن مسافرت که سختی و بدبختی بکشن! تو فرودگاه صبح  تا شب منتظر بشن! تو این کوپه های کثیف قطار بد خواب بشن!تو اتوبوس و ماشین بدنشون درد بگیره وقتی هم رسیدن  یا میرن خونه ی مردم که راحت نیستن  یا میرن  هتل که هم باید پول بدن هم تو یه اتاق اذیت بشن!

من: خب این کارا چه فایده ای داره براشون؟

لیدی: فایده اش اینه که وقتی از مسافرت برمیگردن میگن آخیش، هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه! برای همین تا سال بعد تو خونه ی خودشون راحت و آسوده زندگی میکنن! اگه مسافرت نرن که قدر راحتی و آسایشو نمی فهمن!

من: آره درسته.. خب من دیگه میرم. کاری نداری؟ چیزی نمیخوای؟

لیدی: هر چی بخوام خودم میرم سرکوچه میخرم لازم نکرده تو بری از مشهد برام بیاری. این بچه ها ی طفل معصوم یه سال رفتند مدرسه  از دست این معلم های احمق عذاب و رنج کشیدن حالا هم که تعطیل شدن اسیر دست تو شدن.

من:اتفاقا من اصلا حوصله ی  مسافرت ندارم محسن  می خواد بره.

لیدی: اینم از بی عرضگی اته! اگه آدم بودی مجبور نبودی تو سری خور این محسن باشی.البته اینا همه از شانس منه... خدا دو تا بچه به من داده یکی از یکی بیعقل تر...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت 13:23 توسط آنا آریان |

عید دیدنی با لیدی

من: سلام مامان عیدت مبارک

لیدی: الان ساعت دوازده ظهره! من ساعت ده صبح برنج رو گذاشتم دم بکشه.

من: باشه اشکالی نداره. محسن داشت ماشینو درست میکرد کمی دیر شد.

لیدی:من فکر کردم تصادف کردین لابد.حالا بیاین بشینید. الان دیگه دیره.  دیگه وقت نیست میوه و شیرینی بخورید!من به شما ناهار میدم

من: باشه هر طور راحتی..

لیدی: به خاطر تو و محسن که نمیگم! تو که هیچوقت مثل آدم غذا نمیخوری! این محسن آقا هم البته پسر خیلی خوبیه ها ولی خب، اونم  غذا خوردن بلد نیست! ناراحت نشی محسن آقا؟ عیدت مبارک باشه! ولی شما هم مثل آدمیزاد غذا نمی خوری! اینقدر میخوری که داری می ترکی! نه مثل شما درسته، نه مثل این دختر... آره ..من به خاطر این بچه ها میگم، بچه زود گشنه میشه، مثل شماها که نیست ، آدمه!

......

من: خب مامان بشین  کنار بچه ها ازت یه عکس بگیرم

لیدی: برای چی میخوای از من عکس بگیری؟من از عکس آدم پیر خوشم نمیاد!

من: عکس که پیر و جوون نداره؟

لیدی: معلومه که داره! آدم پیر به درد نمیخوره. این اکرم خانوم دیروز اومده اینجا میگه زن عموم یکساله مرده. میخوام برای عمو زن بگیرم. پرسیدم: خب عمو چند سالشه؟ گفت: هفتاد سال ، به شما میخوره! گفتم:من پیرمرد می خوام چیکار کنم؟! مگه من جوونم که اعصاب آدم پیر داشته باشم؟!من زن مردی که پنجاه سالش بیشتر باشه نمی شم! دو تا آدم پیر به چه درد هم میخورن؟ اصلا پیرمرد هفتاد ساله دیگه خشک شده! هیچی نداره! منم البته خودم دیگه هوس ندارم.اون روزی که جوون بودم مثل خانم هایده قشنگ بودم زن این مرتیکه خشک لاغر مردنی شدم . حالا که دیگه ازم گذشته. 

من: باشه حالا  به دوربین نگاه کن یه عکس ازت بگیرم

لیدی:  نمیخوام نگاه کنم!خب، محسن آقا شما که از این دختر بیشتر فهم و شعور داری بگو ببینم این روحانی چند سالشه؟

محسن: نمیدونم والله حاج خانوم

لیدی: شما هم که هیچی سرت نمیشه! من دیروز عینک به چشمم بود این روحانی را  تو تلویزیون دیدم. بد نبود. ولی فکر کنم پیر باشه. به کار من نمی خوره! 

من: حالا میذاری یه عکس ازت بگیرم یا نه؟میخوام به دوستام نشون بدم

لیدی: دوستای تو منو میخوان چیکار؟ اون دختره مرضیه الان دیگه نزدیک ۳۶ سالشه. هنوز شوهر نکرده. اون وقت میگم چه شوهری میخوای برات پیدا کنم؟ میگه سنش حدود چهل باشه. آخه دختر احمق دختر بی شعور تو که خودت ۳۶ سالته شوهر چهل ساله میخوای چیکار کنی؟ اقلا زن یه پسر ۳۰ سالشه بشو. آدم باید شوهر جوون بکنه. محسن آقاشما  ناراحت نشی ها! شما هم پیر نیستی! ولی این دختر وقتی ۲۴ سالش بود پسر خواهرم اومد خواستگاریش که ۲۰ سالش بود اون موقع سرباز بود. الان مهندس کامپیوتر نیرو انتظامی شده. خونه ی سازمانی ۱۵۰ متری دادن نشسته توش. خودشم خونه خریده. شما هم البته خونه خریدی ولی اگه این دوزار ارث پدر  این دختر نبود که نمیتونستی خونه بخری.البته شما خیلی خوبی. از پسر خواهر من هم خیلی بهتری. عیدت هم مبارک باشه!!......

 خیلی خب،بچه ها بیاین اینجا به شما عیدی بدم

من: مامان عیدی لازم نیست. دستت درد نکنه

لیدی: به تو که عیدی نمیدم! تو مثل پدر بی عقلت هستی! پدرت دوزار حقوق معلمی می گرفت همه را خرج یه مشت گدا گشنه میکرد. ارث و میراث پدریشم ول کرد تو یزد تا  عموت بالا کشید. شماها پول نگهدار نیستید. محسن آقا شما چی؟ شما هم عیدی میخوای؟!

محسن: نه حاج خانوم دست شما درد نکنه!

لیدی:خب اگه هیچی بهت عیدی ندم بد میشه!فردا مادر پدرت میگن مادر زنش هیچی بهش عیدی نداد.  بیا این پونزده هزار تومنو بگیر.همین خوبه. از هیچی بهتره. بچه ها بیاین نفری بیست هزار تومن به شما میدم. عیدی شما باید بیشتر  باشه. شماها پول به دردتون میخوره.عیدتون هم مبارک باشه.پولاتونو حروم نکنید، مثل این پدر و مادر بی عقلتون نباشید!شماها بچه های خوبی باشین. من که از بچه شانس نیاوردم! خدا دو تا بچه به من داده یکی از یکی بی عقل تر!

+ نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393ساعت 22:27 توسط آنا آریان |

لیدی و چهار شنبه سوری

لیدی: الوووووووووو؟ چرا گوشی را برنمیداری؟؟ کجا بودی؟ ؟

من: همینجا بودم!چی شده مگه؟!

لیدی: امشب که از خونه بیرون نمی ری؟!

من: همینجا دم در. چند تا فشفشه برای بچه ها خریدم...

لیدی:  ای مجوس! ای آتش پرست! تو هم مثل پدرت گبری!

من: تو چی؟! تو مسلمونی؟!

لیدی: من غلط بکنم که مسلمون باشم! مگه من دزدم؟! مگه من کلاهبردارم؟! مسلمون یعنی کسی که یک کتاب  بذاره جلوش همه چی را به نفع خودش معنی کنه! من به گور بابام خندیدم که مسلمون باشم! مسلمون اون مادر پست من بود که بچه اش داشت از گشنگی می مرد می گفت اول برم مسجد نماز بخونم بعد به بچه شیر میدم! الهی که تو آتیش جهنم بسوزه!

من: خب پس دین تو چیه؟

لیدی: دین من انسانیته! من آدمم! نه گبرم نه مسلمون! تو هم اگه امشب این طفل معصوما را بندازی تو خطر شیرمو حلالت نمیکنم

من: تو که شیر ندادی به من!

لیدی: تقصیر اون پدر دیوونه ات بود که بهت شیر ندادم !هی رفت شیرخشک خرید تا شیر من خشک شد! پستونام پر از شیر بود، قد هندونه شده بود! مرتیکه می رفت شیر خشک می خرید! اگه شیر منو خورده بودی  آدم بودی الان!!  دیروزرفتم سوار اتوبوس بشم یه پسره کنارم وایستاده بود مثل دسته ی گل. خوشگل و خوش تیپ. قد بلند. چشم و ابرو مشکی. نگاه کردم دیدم یه دستش مصنوعیه. گفتم: شما چه بچه ی خوبی هستی؟ جانبازی؟ گفت: نه مادر اتفاقا من خیلی بچه ی بدی هستم! پارسال ترقه تو دستم منفجر شد دستم قطع شده!گفتم: «ای بیچاره! اقلا می رفتی جانباز می شدی بهت پول میدادن الان که یه قرونم بهت نمیدن!»

خلاصه گفته باشم اینکارا عاقبت نداره. ..

من: ما کاری نمیکنیم که. همین دم در خونه دو تا فشفشه میدم به بچه ها خوشحال باشن..

لیدی: گفتم نباید بری دم در. همینجا از پشت پنجره نگاه کنین. اصلا جنگ نگاه کردن داره؟!  جنگ مگه چیز خوبیه؟! امشب جنگه! آدم کشیه! بمبارونه! آدم کشی تماشا داره؟! بشینید تو خونه تون درو قفل کنید بلکه جون سالم به در ببرید!

من: بچه ها ناراحت میشن نذارم برم دم در.

لیدی: اینم از بی عرضگیته. جلوی بچه را ول کردی هرکاری بخواد بکنه. این اخلاقت هم به پدرت رفته.پدرهای مردم یه داد می کشیدن بچه تو شلوارش می شاشید اونوقت پدر تو میذاشت این هرمز دست و پا چلفتی دو ساعت تو اتاق زندونیش کنه در رو روش قفل کنه. میگفت: عیب نداره بچه است داره بازی میکنه! آخه مرد اینقدر بی عرضه؟ اینقدر ترسو؟

من: خیلی خب باشه حالا دیگه کاری نداری؟

لیدی: خاک بر سر من بدبخت کنن که دو تا بچه دارم یکی از یکی بیعقل تر

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 19:41 توسط آنا آریان |

هداوناخ


این روزها که در آینه نگاه میکنم عمه ملوک را میبینم. عمه ملوک با موهای بلند چین وشکن دار  شبیه زنهای روی جلد دیوان حافظ.عجیب نیست که مادرم روز به روز بیشتر از من متنفر می شود.

من این روزها خیلی دلم گرفته است  برای همین گاهی دلم میخواهد که عمه ملوک با موهای سفید بلندش  دستش را دراز کند از توی قبر و مرا با خودش ببرد.

دلم  یک آغوش گرم میخواهد .دلم بوی تن عمه ملوک را میخواهد من بوی تن آدمها را هیچ وقت فراموش نمی کنم.  گاهی  برای بازی چشمهایم را میبندم واز بچه هایم میخواهم که یکی یکی به من نزدیک  شوند  تا از روی بوی تنشان تشخیص دهم که کدام کجا ایستاده.عمه ملوک بوی درخت آلبالو می داد.

عجیب است که هنوز در این سن دلم مادر میخواهد.

چند سال پیش موقع کریسمس تلویزیون فیلمی نشان داد  در مورد زندگی یک دختر کوچولو که آرزویش را  برای بابا نوئل روی کاغذ نوشت.  آرزوی او دقیقا آرزوی من بود: هداوناخ !

بله من هم دلم هداوناخ میخواهد! در ایران شما هر چقدر هم که خانواده ی پر جمعیتی تشکیل بدهید هر چقدر هم که بچه به دنیا بیاورید اگر از طرف خانواده ی پدری تان حمایت نشوید و مورد محبت واقع نشوید بی کس وکار محسوب می شوید.در نتیجه من یک آدم بی کس وکار هستم.

البته این بی کس وکاری فایده هایی هم دارد. آدم راههای مراقبت از خودش را یاد می گیرد ضمن اینکه  هر کاری که صلاح بداند انجام میدهد و نگران  نظر دیگران نیست. در واقع یک جور آزادی عمل به انسان می دهد.اینها را گفتم که بدانید هیچ چیز در دنیا بد مطلق نیست.

این یکی از آرزوهای من برای عمو نوروز است اگر خواستید فیلمی در  مورد آرزوهای من بسازید!  بهتر است که بخشی  رابه آرزوهای دیگرم اختصاص بدهید:

دلم میخواهد مثل گذشته از راه نوشتن  پول در بیاورم. آن موقع ها آرزوهای بزرگ داشتم مثلا دلم می خواست  داستانی بنویسم که به زبانهای مختلف ترجمه بشود .دلم میخواست آثار با ارزشی  از خودم به جا بگذارم.یک روز  نشسته بودم در دفتر مجله و برای اینکه گرافیست مجله را تشویق کنم به او گفتم آقای فلانی  شما چرا اینقدر پول پول میکنید؟ اثری که از خودتان به جا می گذارید  برایتان اهمیتی ندارد؟ گفت وقتی همین الان که زنده ام برایم فایده ای نداشته باشد میخواهم صد سال سیاه بعد از مرگم هم کسی به آن توجهی نکند! آن موقع با خودم گفتم عجب اندیشه ی حقیری! مثلا اگر حافظ وسعدی و فردوسی چنین فکری می کردند چه پیش می آمد؟الان که خودم درآمدی ندارم و روز به روز هزینه ها بالاتر می رود آرزویم برای امسال این است که یک موقعیتی پیش بیاید که بتوانم  از راه نوشتن درآمدی داشته باشم.

کلا امسال دست از توهمات برداشته ام حتی دیگر آرزوی داشتن یک باغچه سبزیجات هم ندارم.باغچه ای که بتوانم در آن ریحان و جعفری بکارم...

اما متوجه شده ام که وقتی دوستان و اطرافیانم خوشحالند من هم حس بهتری دارم. برای همین آرزو میکنم که مامان توت فرنگی سلامتی اش را به دست آورد و توت فرنگی عشق و احساس شادی  داشته باشد.  آرزو میکنم که یک دختر مناسب سر راهش قرار بگیرد. آرزو  میکنم پریسا در استرالیا خانه بخرد و ازدواج کند .آرزو میکنم دوست دیگری که شدیدا نگرانش هستم انرژی و شادابی اش را دوباره به دست بیاورد و ..

این آرزوها برای این نیست که من آدم خوبی هستم و دلم میخواهد بقیه خوشحال باشند بلکه همه اش از روی خودخواهی است! من متوجه شده ام که یک رشته ای مرا به آدمهای دیگر وصل میکند و به قول امرسون؟ هر کس که فکر کند برای خود و فقط برای خود زندگی می کند دیوانه و احمقی بیش نیست!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 0:59 توسط آنا آریان |

لیدی و سبد کالایی


من: الو سلام مامان خوبی؟ چه خبر؟ چیکار میکنی؟

لیدی: میخواستی چیکار کنم؟ دو ساعته وایستادم سر گاز این برنج بجوشه نرم بشه هنوز مثل چوب خشکه!

من: چه برنجی خریدی مگه؟

لیدی: خریدم؟! مگه عقلم کمه که این برنجو  بخرم؟! رفتم سبد کالا بگیرم دیدم صف بستند از کجا تا کجا. گفتم مگه من بی عقلم که وایستم تو صف. عصامو گرفتم دستم لنگون لنگون رفتم جلو ،مردم گفتن آخی پیرزن بیچاره! بذار فکر کنن من پیرزنم! من اگه پام نشکسته بود از صد تا دختر چهارده ساله بهتر بودم.دیروز تو آسانسور پسر این اکرم خانم سوار شد.همین پسره که قاچاقچی و دزده. زنشم طلاق گرفت رفت. یه قرونم بهش مهریه نداد مثل این هرمز بیعرضه نبود که تا اسم زندون اومد همچین دست و پاش لرزید که رفتم همین حقوق مستمری را قسط بندی کردم که نبرنش زندون..

من: خیلی خب داشتی میگفتی با این پسره سوار آسانسور شدی..

لیدی: آره.. خلاصه پسره گفت: «حاج خانوم کجا می خوای بری؟» گفتم: «میخوام برم سبد کالا بگیرم» گفت: «چرا آقا هرمز نمیره بگیره برات؟»  گفتم:« اون عرضه نداره! میره دو ساعت تو صف وایمیسته  آخرشم دست از پا درازتر میاد خونه!» گفت: «خب بده من برم برات بگیرم ،شما هم مثل مادر منی.»گفتم: «من غلط بکنم مادر تو باشم! خودم دو تا بچه دارم یکی از یکی بیعقل تر!» گفت: «ماشاالله آقا هرمز که پسر خوبیه سر به راهه.» گفتم:« همین سر به راهیش منو بدبخت کرده! اگه مثل تو دزد بود که غمی نداشتم!..»

من: خیلی خب  بالاخره سبد کالا گرفتی یا برم برات بگیرم؟

لیدی: تو بری بگیری؟! تو مگه عرضه ی اینکارا را داری؟!  من لنگون لنگون رفتم جلو،یه خانمه  دلش برام سوخت جاشو داد به من.مثل تو که عقل نداری هی برای مردم دلسوزی میکنی.البته من واقعا پام درد میکنه ولی اگه یکی باشه که الکی هم بگه از این احمقا مثل تو کم نیستن که باور کنن. خلاصه رفتم جلو  زودی گرفتم

من: خب حالا برنج سبد کالا را پختی؟

لیدی: آره  الان گذاشتم دم بکشه. اه اه.. این برنجو سگ بخوره موی دمش می ریزه!! من نمی فهمم چرا این کشاورزا اینقدر بی عقلن!

من: به کشاورزا چه ربطی داره؟

لیدی: خب تو عقل نداری ربطشو نمی فهمی! من میگم آخه شما که میخواین زحمت بکشین بزنج بکارین خب برنج خوب بکارین، فرقش چیه؟ حتما باید برنج بد باشه؟ مگه زحمتش فرق میکنه؟از اول برنج خوب بکارین! مرض دارین مگه؟!

من: مثل اینکه برنجش هندیه

لیدی:  این روحانی هم که اینقدر گفتن خوبه،آخرش برنج هندی داد به مردم.اینم رفیق رفسنجاینه. فقط به فکر آسایش خودشه. از قدیم گفتن هرکی به فکر خویشه کوسه به فکر ریشه.رفسنجانی هم هر چقدر دوا درمون کرد فایده نداشت، ریش در نیاورد که در نیاورد! میگن بیشتر پول نفتو برای دوا درمون ریش خودش داده!

تو این مملکت آدم باید دزدی کنه وگرنه از گشنگی می میره! نه مثل این هرمز دیوونه که صاب کارش پولشو نمیداد می گفتم خب تو که کلید گاو صندوق دستته اونم که خبر از حساب  کتاب کار تو نداره خب اقلا حقوق خودتو وردار. می گفت « نه دزدی میشه!! باید صبر کنم بیاد حساب کتابا را براش توضیح بدم....» آره دیگه اینم سرنوشت منه..دو تا بچه دارم یکی از یکی بی عقل تر.. 

من: حالا قابل خوردن نیست؟

 لیدی: نه!برم این برنجا را بریزم پشت پنجره ،اقلا این پرنده ها بیان بخورن هرمز خوشحال بشه. دلش به این پرنده ها خوشه.زن و بچه که نداره. عرضه ی  رفیق بازی هم که نداره وگرنه همین پسر اکرم خانوم همش دنبال این دخترای زردنبو داره موس موس می کنه. تو آسانسور همچین نگاهی به من کرد! خب لابد با خودش میگه این که 67 سالشه به صد تا از این زردنبوهای مردنی می ارزه! از بس که من چاق و قشنگم.ولی من اینو میخوام چیکار؟ تنبونش داره از کونش می افته.. موهاشم عین خروس کرده! رفسنجانی هم اگه بیاد من زنش نمیشم.من اصلا زن آدم زن دار نمیشم! اعصاب دارم با مردم دعوا کنم؟! اصلا مردهای بی زن هم آدم نیستن چه برسه به زن دارها..مردای زن دار دنبال اینن که یه زن بیوه صیغه کنن پولاشو بدزدن ببرن برای زن و بچه شون..یه روز میگن قرض بده، یه روز میگن باهاش کار میکنیم سودشو بهت میدیم.. مردم این روزا فقط دنبال پولن..

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 21:44 توسط آنا آریان |

دختری به نام الف

یکی دو سال پیش دوستی داشتم به نام مریم که دیگر ندارم( مثل خیلی چیزهای دیگر که آدم یک روز دارد و روز دیگر ندارد. مثل خود زندگی..)خلاصه یک روز مریم به من زنگ زد و گفت که اگر کمک لازم داری برای خونه تکونی و کار منزل دختری هست که کارش خوبه.

هماهنگ کردم و خانم الف ساعت هشت صبح روز دوشنبه زنگ منزل را به صدا در آورد. صبحانه برایش آوردم و نشستیم.دختری بود حدودا بیست ساله. مرتب و تمیز لباس پوشیده بود.چهره ی دوست داشتنی و بانمکی داشت.گفت که خانه اش در یکی از شهرستان ها است و اینجا در منزل خاله اش زندگی میکند.تحصیلاتش را پرسیدم تعریف کرد که دانشجوی فلان رشته در فلان شهرستان است.لباسش را عوض کرد و مشغول به کار شد. اتاقها را یکی یکی گردگیری کرد جاور برقی کشید. شیشه ها را تمیز کرد و پرده ها را شست. کف زمین را  که تی می کشید نگاهش کردم. این دختر با من چه فرقی داشت؟ شاید اندکی گردش چرخ روزگار می توانست جای من و او را عوض کند. و چه بسا که عوض نکند؟

مثلا فکر کردم که جنگ شده است و ما پناهنده شده ایم به کشورهای دیگر.مثل مردم افغانستان که در کشور ما کار میکنند.خودم را تصور کردم که در و دیوار خانه ی خارجی ها را می شویم و خانم خانه که زنی است دقیقا مثل خودم به من دستور می دهد. سعی میکنم هر چه میگوید گوش کنم مبادا که ناراضی باشد و برای دفعه ی دیگر مرا نخواهد. دستهایم درد میکند درست مثل خانم الف که گاهی می ایستاد و مچش را ماساژ میداد اما سعی میکنم خانم خانه متوجه نشود. ریخت و پاش بچه هایش را جمع میکنم. حمام و دستشویی را به دقت می شویم و صدایش میکنم تا رضایتش جلب شود.ساعت پنج بعد ازظهر دستمزدم را می گیرم و دو ساعت و نیم اتوبوس سواری میکنم تا به خانه برسم. توی خانه یک خاله ی غرغرو منتظرم است. با قسمتی از دستمزدم برایش خرید میکنم تا شاید کمتر بهانه گیری کند. اما او ناراضی است.باید زودتر جایی پیدا کنم . یک اتاق کوچک ولی بدون منت.هر جای شهر که ممکن است. پولم برای اجاره ی اتاق کافی نیست. مادرم مریض است مثل مادر خانم الف و پدرم بیکار و بدخلق است مثل پدر خانم الف.خواهرم هم ضایعه ی مغزی دارد مثل خواهر خانم الف و خواهر کوچکترم هم درس میخواند. برادر کوچکم مدرسه می رود و برادر بزرگم هم در تهران کارگری میکند  و او هم مهمان  ناخوانده ی خاله است. من و برادرم باید مخارج این خانواده را تامین کنیم. هیچ کس نمیداند من چکار میکنم. همه فکر میکنند من در تهران کارمند هستم. حتی مادر و پدرم هم نمیدانند. برادرم میداند و به روی خودش نمی آورد. فقط گاهی شبها که دیرتر می رسم می گوید امروز چقدر دیر اومدی و من می گویم که اضافه کاری ایستادم. نمیگویم که لحظه ی آمدن ،بچه ی کوچک صاحبخانه روی فرش آشپزخانه جیش کرد و مجبور شدم فرش را در حمام بشورم. نمیگویم که درسهایم مانده است و امتحانها نزدیک است.نمیگویم که دارم سعی میکنم پولی جمع کنم تا برای مادرم یک جاروبرقی بخرم.اینها را نمی گویم چون سعی دارم که غصه هایم را برای خودم نگه دارم.سعی دارم که قوی باشم و از پس زندگی ام بر بیایم.

امسال هم خانم الف در خانه تکانی به من کمک کرد. دستمزدش همان بود. گرچه لیسانس گرفته بود و هنوز مادرش جارو برقی نداشت.این جور وقتهاست که دلم میخواهد ثروتمند باشم.دلم میخواهد شرکتی داشته باشم و خانم الف را استخدام کنم. دلم میخواهد که..

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 10:29 توسط آنا آریان |
مطالب قدیمی‌تر