باغ مخفی

از پشت پرده به اینجا آمدم

پرانتز باز!

در این روزها که به نت دسترسی نداشتم ،پرانتز باز آفرین به هوش ماهی سیاه کوچولو ...خلاصه نشستم و فکر کردم که من کجای این دنیا ایستاده ام.کمی خودم را روانکاوی کردم و اتفاقا نتایج خوبی هم گرفتم. مثلا متوجه شدم که من وقتی دختربچه ی کوچکی بودم عشق و محبت و امنیتی را که لازم داشتم دریافت نکردم.در آن موقع به این نتیجه رسیدم که دنیا جای امنی نیست و من تنها و رها شده هستم.من بزرگ شدم و دیگر قادر بودم از خودم مراقبت کنم و محیط امنی برای خودم به وجود بیاورم ولی این ترس و حس ناامنی دست از سرم برنمیداشت. حکایت همان بچه فیلها که موقع کوچکی به دورشان طنابی می کشند و وقتی بزرگ هم میشوند باور می کنند که به وسیله ی طناب زندانی هستند در حالیکه کافی است پای خود را روی طناب بگذارند و به این طرف بیایند.خلاصه اینکه کودکی خیلی اهمیت دارد. با یک روانشناس مشورت کردم و گفت که میتوانی به کمک یک شیوه ای کودکی خود را باز سازی کنی .روان درمانگری برایت بازوالدینی کند و در سایه توجه و مراقبت او از نظر روانی رشد کنی.اول با خودم گفتم جمع کن خودت را! چند سال بعد می میری و همه چیز تمام می شود بعد به خودم گفتم دانسته بمیرم بهتر از این است که ندانسته از دنیا بروم! این است که به دنبال روان درمانگر مناسب هستم.
+ نوشته شده در جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 16:10 توسط آنا آریان |

اگر وبلاگتان خصوصی است

مسافرت بودم همراه با دو تا کتاب. یکی دژخیم عشق نوشته ی یالوم و دومی جهان هولوگرافیک نوشته ی مایکل تالبوت.هر دو بسیار عالی بودند.دژخیم عشق چند داستان رواندرمانی است و جهان هولوگرافیک نظریه ای است برای توضیح توانایی های فراطبیعی ذهن و اسرار ناشناخته ی مغز و جسم. اینجا پرانتز باز میکنم و به ماهی سیاه کوچولو توصیه اش میکنم اگر نخوانده است.

دیروز با دوستی صحبت می کردم که نگران بود دخترخاله اش وبلاگش را پیدا کرده باشد. گفتم من یک راه سراغ دارم که هیچ فامیلی وبلاگت را نخواند. گفت چه راهی؟ گفتم کافی است آدرس وبلاگت را به همه ی فامیل و دوستان بدهی و تقاضا کنی که بخوانند! میتوانی صد درصد مطمئن باشی که سراغش نخواهند آمد! حتی اگر اتفاقی هم گذرشان بیفتد آن را نمیخوانند و می روند سراغ یه وبلاگ دیگر.

اصولا در روابط نزدیک آدمها همدیگر را نمی بینند.مثلا شما چیزهایی در مورد من می دانید که خانواده و دوستان نزدیکم نمی دانند.البته نه اینکه از آنها مخفی کرده باشم برعکس همیشه توصیه کرده ام که مرا بخوانند.مثلا آدرس همین وبلاگ را نصف فامیلم میدانند.اما هیچکدام اینطرفها پیدایشان نمی شود! دلیلش هم این است که هر بار آنها را می بینم توضیح میدهم که من یک وبلاگ دارم و دوست دارم شما هم بخوانید. در نتیجه آنها با خودشان می گویند حتما چیز بیخودی است و اسباب زحمت است وگرنه اگر در آن مطلب مخفیانه ای نوشته بود که آدرسش را به ما نمی داد!

این روش را من در دوران راهنمایی یاد گرفتم. از یک داستان پلیسی که اسمش یادم نیست. داستان به این شکل بود که مردی مدرکی را پنهان کرده بود که برای پلیس بسیار مهم بود. پلیس هر روز می رفت و همه ی سوراخ سنبه های خانه را می گشت و پیدایش نمیکرد.هر جا که فکرش را بکنی گشته بودند تا اینکه یک کارآگاه راز پنهان شدن مدرک را کشف کرد. کارگاه گفت این مدرک باید جایی باشد که به چشم نمی آید و آنجا کجاست؟ بله! جایی کاملا جلوی چشم!!  نامه داخل  یک پاکت نامه پر از صورتحساب بود روی میز و کاملا مقابل چشم پلیسها!

 خلاصه اینکه اگر وبلاگتان خصوصی است حتما آدرسش را به همسر و سایر نزدیکانتان بدهید. حتی گاهی مجبورشان کنید بشینند و شما برخی مطالب وبلاگتان را برایشان بخوانید.مطمئن باشید در هپورت سیر خواهند کرد و اصلا متوجه ی نوشته تان نخواهند شد!

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 21:21 توسط آنا آریان |

معنا

خسته ام این روزها.هر شب امتحان دارم . یا دیرم شده یا درس نخوانده ام. اغلب امتحان ریاضی 2 یا فیزیک دارم.جزوه ها را اشتباهی خوانده ام و گاهی هم ساعت امتحان را فراموش کرده ام.امروز صبح فکر کردم که چه خوب بود اگر میشد پاسخی برای سوال چرا به دنیا آمده ام پیدا کنم آنوقت می فهمیدم که چطور باید زندگی کنم؟ اما واقعیت این است که هیچ کس تا کنون پاسخ درستی برای این سوال پیدا نکرده است برای همین است که این سوال به اندازه ی تاریخ بشریت قدمت دارد. گاهی آدمهایی آمده اند و پاسخ هایی داده اند اما هنوز سوال به قوت خود باقی است.درست مثل میل به زندگی. چند روز پیش در باغچه بذر سبزی کاشتم.حالا دیدم سر از خاک بر آورده اند.بعضی ها خیلی نزدیک به هم. بعضی ها با فاصله.یکی زیر سایه ی درخت و یکی زیر آفتاب. برخی هم موقع آب دادن به باغچه به زیر خاک رفته اند و بعید است دیگر بتوانند سبز شوند. یک وقتی مثلا می نشستم با خودم می گفتم اینکه من در ایران و این خانواده به دنیا آمده ام لابد دلیلی دارد.مثلا من رسالتی دارم یا باید درسهایی یاد بگیرم! بعد دیدم مگر من این بذرها را چطور کاشتم؟! گفتم این بذر باید درس مقاومت بیاموزد و آن را در خاک سفت کنار باغچه کاشتم؟! نه! فقط اتفاق بود. با وجود اینها آدم انگار نیاز دارد برای اینهمه رنجی که می کشد معنایی بیابد؟

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 11:23 توسط آنا آریان |

من و لیدی در اورژانس قسمت پایانی

بیمارستان ساعت 8شب

لیدی: این پیرمرده کیه دیگه؟!

 من: نمیدونم پرستار گفت از تو خیابون آوردنش.

 لیدی: یعنی چی؟! این که چیزیش نیست! از منم سالمتره! همینطوری مردمو از تو خیابون می گیرن میارن بیمارستان؟!

من: نه بابا! انگار این کنار خیابون افتاده بوده مردم زنگ زدند اورژانس..

 لیدی: برای چی افتاده بوده؟ شاید خوابیده بوده ؟

من: چه میدونم؟ کسی باهاش نیست، تنهاست.میگه از سبزوار اومده

 بیمارستان نیم ساعت بعد

پرستار: خانوم متاسفانه تو بخش جا نداریم. مریض شما امشب باید اینجا بخوابه تا فردا ببریمش تو بخش.

 لیدی:چی میگی دختر؟! هیچی حالیت نیست انگار! من چطوری امشب اینجا بخوابم؟! اینجا مگه آرامش داره؟! این صدای زنگ چیه هر دو دقیقه؟! اینو خاموش کن اقلا

پرستار: حاج خانوم این آلارم دستگاه سی سی یو است، باید روشن باشه .

 لیدی: پس صداشو کم کن

پرستار:اااه پدر جان! شما چرا از روی تختت اومدی پایین؟

پیرمرد:از سبزوار اومدم!

پرستار: نگفتم از کجا اومدی پدر جان گفتم برو رو تختت!

لیدی: شلوارشو داره در میاره شاید شاش داره!!

پرستار: دستشویی  مردونه اونطرفه ..

(در این لحظه پیرمرد شروع کرد به خندیدن و تک و توک دندانهای سیاهش را به نمایش گذاشت)

 لیدی: این مرتیکه هیچیش نیست. شما اینا رو میارین اینجا چیکارشون کنید آخه؟!

 پرستار:ما وظیفمونه! زنگ زدند گفتند این کنار خیابون افتاده اورژانس هم آورده اش اینجا

لیدی: اورژانس عقل نداره مگه؟! شما نمی فهمید کی مریضه کی مریض نیست؟! مثلا من اعصابم خرابه. آدم هر مریضی داشته باشه بهتر از اینه که اعصابش خراب باشه..

پرستار: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآای.. چیکار داری به من...

 نگهبان اورژانس: چه خبر شده؟

 پرستار: این پیرمرده به من حمله کرد می خواست منو خفه کنه!

 لیدی : نه خانوم! این میخواست بوست کنه! این هیچیش نیست! زن میخواد!!

پرستار : غلط کرده زن میخواد! به گور باباش خندیده که زن میخواد! همچین می زنم تو سرش..

نگهبان:  خیلی خب،  ساکت باشین الان زنگ می زنم بهزیستی..

لیدی: پس بگو منو هم ببرن خونه! الان تازه سر شبه  این مرتیکه شلوارشو در آورده! تا صبح معلوم نیست اینجا چه خبره... من اگه از این شوهرها می خواستم که تا حالا هزار تا  شوهر کرده بودم. خدا می دونه هر قدمی که ور میدارم یه خواستگار دارم!

پرستار:  خوش به حالت حاج خانوم. ما که هیچی خواستگار نداریم

لیدی: معلومه که ندارید! شماها اصلا رنگ و رو دارین که به دل کسی بشینه؟!اقلا یه کرم قشنگ بزن! این چه رنگیه زدی به صورتت؟ سیاه و زرد؟! میخوای کرم بزنی کرم سفید بزن! کرم صورتی بزن!... البته این دکترا خودشون هم گشنه ان! چطوری زن بگیرن؟اینا میخوان اینجا بازی کنن....بعدشم اصلا شوهر کنی که چی بشه؟ زن اگه آدم باشه خودشو محتاج کسی نمیکنه! مرد هم همینطور .. فرقی نمیکنه.. آدم باید بتونه خودش تنهایی زندگی کنه. هم زن هم شوهر مایه ی دردسر و بدبختیه. آخرشم دو تا بچه می ذارن تو دامنت مثل این بچه های من یکی از یکی بی عقل تر...

پرستار: شما میخوای چیکار کنی بالاخره؟ می مونی یا میری؟

لیدی: میرم! اقلا تو خونه ی خودم شب میخوابیدم! راحت بودم. اینجا تا صب باید چشمم باز باشه. این مرتیکه ی پیر نکبت که زن میخواد!  این دستگاه هم که زنگ میزنه، یه دکتر آدم حسابی هم که ندارین..اصلا برای چی منو آوردین اینجا؟

پرستار: مادر خودتون زنگ زدید گفتید بیارنتون اورژانس!

لیدی: زنگ زدم که زدم. شما نباید عقل داشته باشید؟! وقتی اینجا به درد من نمیخوره چرا منو میارید اسیر می کنید؟

پرستار: خیلی خب مادر پس  مرخصتون می کنیم.مسئولیتش با خودتون. خانوم شما این برگه را ببر تسویه حساب کن..

لیدی: تسویه حساب؟؟؟! پول هم میخواین بگیرین؟! چیکار کردین برای من؟! آزمایش خون بیخودی گرفتین! من خودم هفته پیش آزمایش داده بودم شده بود یازده هزار و پونصد تومن .. اصلا برای چی آزمایش گرفتین..

پرستار : خانوم خواهش می کنم زودتر کارهای مادرتون را انجام بدین مرخص بشه تا همه مون خل نشدیم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 1:48 توسط آنا آریان |

من و لیدی در اورژانس قسمت چهارم

بیمارستان ساعت ۷ شب

لیدی: چرا برای من شام نمیارن

من: میگن نباید غذا بخوری .سرم وصله بهت دیگه

لیدی با صدای بلند: اینا عقل ندارن. تو دیگه چرا به حرفشون گوش می کنی برو برام جوجه کباب بگیر

پرستار: حاج خانوم چی میگی دوباره؟ این کارای شما برای من مسئولیت داره. دکتر گفته چیزی نخوری.

لیدی: ببین دختر جون. دکتر مگه تو شکم منه؟! من خودم حال خودمو می فهمم . هر چی غذا نخورم بدتر میشم

پرستار: مادر جان اگه تو از دکتر بیشتر می فهمی چرا اومدی بیمارستان؟

لیدی: برای اینکه چاره ای ندارم!اون پسره ی بی عقل میگه من سود بانکی نمی گیرم. ربا حساب میشه. بعد اگه من بمیرم این دو زار پس اندازم که تو بانکه را می گیره میره حروم می کنه. شما هم شاهد باش من وصیت کردم  کسی حق نداره پولمو از بانک بگیره! فقط سود بانکی

پرستار: حاج خانوم اینا به من مربوط نمیشه. شما از صبح دو تا پاکت آبمیوه خوردی. الان هم من زنگ زدم بخش گفتن دکتر رفته. شما باید امشب اینجا باشی تا فردا دکتر بنویسه ببرمت آندوسکوپی . تا فردا هم نباید چیزی بخوری

لیدی: تا فردا اینجا بمونم برای یه آندوسکوپی؟!   از صبح تا حالا گشنگی کشیدم. .. دختر جان خودت از بس گشنگی کشیدی رنگت زرد شده. اینهمه کرم زدی به صورتت به جاش برو یک کیلو گوشت بگیر بپز بخور رنگت سرخ میشه. پول این  سرخاب سفیدابها چقدر شده؟ به خدا اگه کباب بخری بخوری خوشگل میشی..اگه..

پرستار: هیس! حاج خانوم شما به من چیکار داری؟ یک کلمه دیگه حرف بزنی می فرسمت خونه!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 1:5 توسط آنا آریان |

من و لیدی در اورژانس قسمت سوم

بیمارستان.. یکساعت بعد

لیدی: کجا داری می ری؟

من: دارم می رم آزمایشگاه جواب آزمایش خونتو بگیرم

لیدی: از تو کیف من یه بسته بیسکویت وردار بخور  رنگت  زرد شده ،داری می میری

من: نه حالم خوبه بذار برم جواب آزمایشتو بگیرم بیام

لیدی: آدم نیستی که... اقلا بیسکویتو بده خودم بخورم

من:  دکتر گفت نباید چیزی بخوری .اگه معده ات خونریزی کرده بدتر میشه

لیدی: حرف بیخود نزن ! دکتر هیچی نمیفهمه .من اگه چیزی نخورم ضعف میکنم

من: مامان از صبح اینهمه چیز خوردی..بیا این کیفت .. هرکاری می خوای بکن ..

بیمارستان نیم ساعت بعد

پرستار: خانم مگه من نگفتم بیمار شما نباید چیزی بخوره؟! ..حاج خانوم شما باید معده ات خالی باشه می خوایم ببریمت آندوسکوپی.. این بیسکوییتها را بده به من!

لیدی:  .خب زود باشید ببرید دیگه

پرستار: باید صبر کنید دکتر بیاد..

بیمارستان دو ساعت بعد

لیدی: پس چرا منو نمی برن آندوسکوپی

من: دو بار رفتم گفتم. چیکار کنم دیگه؟؟

لیدی: آهای دختر جون..  بیا اینجا ببینم

سرپرستار: چی شده مادر؟ چرا داد میزنی؟!

لیدی: چرا منو نمی بری آندوسکوپی؟ تا کی باید گشنگی بکشم؟!

سرپرستار: ببینید  حاج خانوم دست من نیست. دکتر سرش شلوغه. دکتر باید بگه ما ببریم آندوسکوپی یا نه.اینهمه مریض اینجاست. منم الان شیفتم تموم شده دارم می رم.

من: خب بالاخره معلوم شده مشکل مادر من چیه؟

سر پرستار:جواب آزمایشش اینجاست. قند نداره. چربی نداره ولی یه مقدار کم خونی داره که ممکنه اثر خونریزی داخلی باشه  یا خودش کم خونی داره؟مدفوعشم که تیره است یا اثر مصرف دارو است یا معده اش خونریزی کرده! البته تو شستشو معده اش که خون دیده نشده..

من: خب ما الان باید چیکار کنیم؟

سرپرستار:هیچی فقط این حاج خانوم نباید چیزی بخوره تا ببریمش آندوسکوپی..

لیدی: اینا میخوان منو بکشن..برو مرخصم کن  میخوام برم خونه..

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 23:18 توسط آنا آریان |

من و لیدی در اورژانس قسمت دوم

بیمارستان..

پرستار: خب مادر، چی شده؟

لیدی: حالم بده... دارم می میرم

پرستار: اجازه بدین.. بله فشار خونتون ۱۶ است. بالاست.. نفس بکشید..تنفس خوبه..

لیدی:  ببین قلبم چطور کار میکنه آقای دکتر؟زنده می مونم؟!

پرستار : خوبه.. مشکلی نیست. مگه بیماری قلبی داری مادر؟

لیدی: من همه جور بیماری دارم قلب، اعصاب، فشار خون....

من: نه! بیماری قلبی ندارن..

لیدی:به حرف این گوش نکن آقای دکتر! این بچه عقل نداره!من دارم می میرم! دلم درد می کنه ..

من: دلت درد میکنه؟! پس چرا نگفتی به من؟

لیدی: تو چی می فهمی؟! به تو بگم یا نگم چه فرقی می کنه؟!..

پرستار: مادر از کی دلت درد میکنه؟

لیدی: همیشه دلم یه جوریه!

پرستار: مدفوع ات چی؟ تغییری داشته؟

لیدی: معلومه که داشته. شده رنگ قیر..

پرستار: خون هم بود؟

لیدی: آره،شایدم گیلاس زیاد خوردم ولی فکر کنم خون بود

من: پس چرا نگفتی به من؟

لیدی: تو مگه چیزی سرت میشه؟ برای چی به تو بگم؟

پرستار: خب اگه اینطوره احتمال خونریزی معده هست...

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 20:6 توسط آنا آریان |

من و لیدی در اورژانس قسمت اول

ساعت حدود نه صبح یکشنبه بود که با صدای لیدی از خواب بیدار شدم:

 لیدی: من اومدم اینجا که بگیری بخوابی؟! پاشو پاشو من حالم بده!

من: چی شده؟.. ببرمت دکتر؟

 لیدی: نه! هزار بار رفتم دکتر! زنگ بزن اورژانس.

 من: آخه چی بگم؟! مشکلت چیه الان؟!

 لیدی: من دارم می میرم! برو زود باش یه کاغذ بیار وصیت بنویسم

 من: یعنی چی؟ تو که الان چیزیت نیست؟

 لیدی:  چیزیم نیست؟؟ تو می فهمی یا خودم؟! زود باش زنگ بزن اورژانس.. وای .. آخ.. مردم .. دو تا بچه دارم یکی از یکی بی عقل تر.. هیچ کس به داد من نمی رسه.. 

115 را گرفتم و برای خانمی که گوشی را برداشت توضیح دادم که مادرم 68 سالش است و حالش خوب نیست و چون نمی توانستم جواب سوالها را بدهم گوشی را به خودش دادم:

لیدی: دختر جون من دارم می میرم...

دختر: چی شده مادر کجات درد می کنه؟

لیدی: بگو کجات درد نمی کنه؟ فشار خونم بالاست. چربی دارم. قلبم خرابه. دارم سکته می کنم

دختر: می تونی راحت نفس بکشی؟

لیدی: معلومه که نمیتونم! من ناراحتی قلبی دارم.دارم می میرم نفسم بالا نمیاد

دختر: باشه مادر الان آمبولانس می فرستم

لیدی گوشی را گذاشت و گفت: زود باش تا نیومدن غذای منو بده بخورم...ضعف کردم!

قابلمه را از یخچال بیرون آوردم وگذاشتم روی گاز تا غذا گرم شود. اما قبل از اینکه توی بشقاب بکشم زنگ در به صدا در آمد. لیدی بلافاصله روی مبل خوابید و شروع کرد به بریده بریده نفس کشیدن.دو تا مرد با کیف و لوازم پزشکی وارد شدند. فشار خون لیدی را گرفتند و گفتند که کمی بالاست...لیدی گفت که حالش خیلی بد است و اگر او را زودتر به بیمارستان نرسانند خونش به گردن آنها می افتد.بعد شروع به آه و ناله کرد. مامورها کمی با هم مشورت کردند، به جایی تلفن زدند و قرصهای لیدی را بررسی کردند و بالاخره تصمیم گرفتند که لیدی را به بیمارستان برسانند. لباس پوشیدم و مانتوی لیدی را هم آوردم. لیدی به مامورها گفت که بروند پایین تا او یک چیزی  بخورد و بعد بیاید! آنها گفتند که منتظر می مانند. لیدی در مقابل چشمان حیرت زده ی مامورها  یک بشقاب کامل پلو مرغ خورد و راه افتادیم!.. ادامه دارد..

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 0:37 توسط آنا آریان |

تابو

زن قبیله ی مائوری داشت از رودخانه رد می شد که سارا آمد روی پایم نشست. کمی نگران شدم منتهی به تماشای برنامه ِ مستند ادامه دادم.زن مشغول کندن برگهایی از درختها بود.گوینده توضیح داد: دود کردن این برگها برای دور کردن ارواح شیاطین بد طینت به کار می رود.

همان موقع مادرم اسفند را روی سر سارا گرفت: بترکه چشم حسود و بخیل. سارا دستش را جلوی بینی اش گرفت و کمی خودش را جابه جا کرد. بیشتر نگران شدم. پرسیدم: سارا جیش نداری خاله؟ گفت: نه!

حالا زن قبیله ی مائوری داشت روی صورتش سه بار خط آبی می کشید. قیافه اش به شدت نگران و مضطرب بود.گوینده گفت: این زن به طور اتفاقی برگی از درخت آلبالوی آن طرف رودخانه کنده است.درختی که تابو است. حالا این زن خودش هم تابو( نجس) شده است و قبل از اجرای مراسم مخصوص به هر چه دست بزند آن هم تابو (نجس) می شود...

 خنده ام گرفته بود.با لبخند تحقیر آمیزی گفتم: مامان این قبیله های وحشی چه رسم و رسومی دارند.اگر درخت آلبالو را لمس کنند باید روی صورتشان خط آبی بکشند و سه بار دور خودشان بچرخند. مادرم خندید: چقدر مسخره!

ناگهان احساس کردم پایم گرم شد. گفتم: وای سارا؟ مگه قرار نبود هر وقت جیش داشتی بگی؟سارا گفت: جیش! از جایم بلند شدم آب زرد رنگی روی مبل و سرامیک کف پذیرایی می چکید. مادرم با اضطراب و هیجان از آشپرخانه آمد: خدا مرگم بده! همه جا نجس شد...

 سارا را بردم دستشویی،پاهای او و خودم را شستم و لباسمان را عوض کردم. .. وقتی به اتاق برگشتم مادرم عرق ریزان با آفتابه ای در دست داشت زمین و مبل را آب می کشید. آب راه افتاده بود و فرش را خیس کرده بود. مادرم گفت: «واااااااااای! چه خاکی به سرم بریزم ؟همه جا نجس شد، مریم بیا کمک کن !مبل را سه بار آب کشیدم خشک کردم حالا نوبت فرش و زمین است. دقت کن! باید حتما سه بار آب بکشی ها...» آفتابه را گرفتم و فرش را کنار زدم: آخه چرا سه بار؟ الان می شورم و خشک میکنم تمیز میشه خب! ناگهان با فریاد مادرم از جا پریدم: «مریم!پایت را روی فرش گذاشتی. نجس شدی. برو پاتو آب بکش..... نه! نه! پاتو روی زمین نذار الان زمین هم نجس میشه! ای خدااااااااااا!»...

 با احساس گیجی داشتم فکر می کردم پس با پایم چطور راه بروم؟مات و مبهوت سرجایم ایستاده بودم که نگاهم به تلویزیون افتاد: زن قبیله ی مائوری کنار خانه اش داشت سه بار دور خودش می چرخید. بچه اش کنار دیوار داشت می شاشید! به نظرم رسید زن با لبخند تحقیر آمیزی نگاهم می کند!

از آرشیو وبلاگ قبلی ام

(در سایت داستانک هم درج شده)
+ نوشته شده در جمعه ششم تیر 1393ساعت 0:8 توسط آنا آریان |

من آدم خوبی نیستم

اینجا نشسته ام و فکر میکنم که من آدم مرخرفی هستم.کارهای اشتباه زیادی دارم. خودخواه و حتی فرومایه هستم. میتوانم خائن، دزد و حتی قاتل باشم.به خصوص آدم ترسو و پستی هستم.البته در عین حال آدم دل رحمی هم هستم گرچه احتمال میدهم اینهم بیمارگونه باشد؟؟

من فکر میکنم بیشتر تصمیم های زندگی ام را از روی ترس و خودخواهی گرفته ام.زمانی حتی آدم جاه طلبی هم بوده ام.

اصولا امشب هیچ چیز خوبی در وجود خودم نمی بینم.از همه نفرت انگیزتر اینکه یک عمر سعی کرده ام مثلا آدم خوبی باشم.به خصوص این یکی حالم را از خودم بهم می زند. یک سری کارهایی را از روی خودخواهی انجام داده ام برای اینکه به خودم ثابت کنم که خیلی خوبم و وجدانم آرام بگیرد.

بدتر اینکه گاهی دلهایی را هم شکسته ام...

امشب به این باور رسیده ام که من با دزدها، قاتل ها و آدم کش ها هیچ فرقی ندارم.احتمالا در شرایط هر یک قرار بگیرم همان کارها را  میکنم. چه بسا بدتر. آنوقت در این شرایط یادم هست که مثلا از طریق اخبار چیزهایی در مورد یک فرد بزهکار می شنیدم و می گفتم اوه! خدایا! من ممکن نیست چنین کاری بکنم!

 امشب به این یقین رسیده ام که از این موجود دو پا هر کاری بر می آید.

یک نکته ی دیگر اینکه دقیقا همین الان به اهمیت کار کشیش ها پی بردم! اعتراف آدم را راحت میکند. اصلا همین اعتراف باعث بخشایش می شود... نیمی از پروسه بخشایش همین اعتراف است!

 پس لازم است که من به گناهانم اعتراف کنم. قبل از آن باید بتوانم گناه را تعریف کنم.  مثلا گناه عملی است که به دیگری آسیب می رساند؟ باید اول به تعریف درستی  از گناه برسم و بعد  در پست بعدی بر مبنای آن به همه ی گناهانم اعتراف کنم. به نظر شما گناه چه عملی است؟

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 1:28 توسط آنا آریان |
مطالب قدیمی‌تر