باغ مخفی

از پشت پرده به اینجا آمدم

پایان داستان

در پایان داستان فقط خودت می مانی.همه ی شخصیتها می روند و تو تازه می فهمی که در تمام این سالها فقط خودت با خودت بوده ای و چقدر بد می شود اگر وقتی به عقب برگردی ببینی که این خودت را ،این خود تنهایت را که جز تو کسی را نداشته قربانی آن دیگران کرده ای.بارها به خاطر دیگران همان دیگرانی که در پایان داستان رفته اند خودت را فدا کرده ای. رنج داده ای. توی سر خودت زده ای و از خواسته هایش چشم پوشی کرده ای.حالا خودت که مانده ای خسته و فرسوده ای. و آن دیگران هر کدام قسمتی از انرژی ات قسمتی از روحت را با خودشان برده اند.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۴ساعت 17:47 توسط آنا آریان |

جا به جايي

يه روز يه پسري بود كه دختري را خيلي دوست داشت اما از اونجا كه خدا داستان زليخا را باور كرده بود فكر مي كرد اگه اونا را از هم دور كنه دست به دامن خدا مي شن يه كاري كرد كه اونا به هم نرسن. اما پسر به جاي خدا  رفت  طرف عرق سگي و تا ميتونست نوشيد. روزهاي طولاني مستي و بيخبري.بعد از يه مدت خدا كه سرش خلوت شد رفت  سراغ پسر تا ببينه چيكار مي كنه اما ديد به جاي سجاده يه بطري عرق گذاشته جلوش و تو عالم خودشه.خدا كه نااميد شده بود دختر را فرستاد پيش پسر.پسر سرش را بلند كرد و با حيرت به دختر گفت: بالاخره اومدي؟ بعد دستش را دراز كرد و همينطور كه در را پشت سر دختر و خدا مي بست با خوشحالي يه استكان  ديگه عرق براي خودش ريخت.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 9:56 توسط آنا آریان |

زن چادري مي خواي يا مانتويي؟!

در چند روز اخير شاهد يك مراسم خواستگاري جالب بودم.قضيه از اين قرار بود كه يكي از اقوام تقريبا نزديكم به عنوان مسافرت به تهران آمده بود و در اين سفر توسط فاميل ديگري خواستگاري براي دخترش معرفي شده بود. از آنجا كه اين فاميل منزل من مهمان بود لذا  مراسم خواستگاري هم آنجا برگزار شد. در ادامه  توجه شما را به گفتگوي پدر عروس و خواستگار جلب مي كنم!

خواستگار: آقاي مهندس من تعريف خانواده ي شما را از فلاني زياد شنيده ام.

پدر عروس: نظر لطفشون بوده.

خواستگار: من ملاكم براي ازدواج اينه كه همسرم بايد حتما چادري باشه.

پدر عروس: من عذر خواهي ميكنم. مثل اينكه جاي مناسبي نيومديد!

خواستگار: ولي دختر شما كه چادريه!

پدر عروس: درسته ولي فكر نميكنم مناسب شما باشه

خواستگار: چطور؟!

پدر عروس: خب اگه كسي بياد خواستگاري دختر من و بگه كه من زن چادري مي خوام ميگم متاسفم و اگه هم بگه من زن مانتويي مي خوام بازم مي گم متاسفم!

خواستگار: چرا؟!

پدر عروس: براي اينكه كسي كه ملاكش براي ازدواج لباس آدما باشه سطح فكرش به خانواده ي من نميخوره!

 

همينطور كه داشتم ظروف را جابه جا مي كردم فكر كردم كه چه زماني مردم ما به اين درجه از فرهنگ  و شعور اجتماعي مي رسند كه از تعيين كردن پوشش زنان دست بردارند؟

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر ۱۳۹۴ساعت 12:32 توسط آنا آریان |

ورود ممنوع!

یک روز تابستانی پدرم  من و برادرم را به باغ وحش برد.آن روزها باغ وحش تهران مثل حالا نبود و رونق زیادی داشت. میمونها را که چطور از دستم پفک می گرفتند یادم هست و جوجه تیغی ها که تیغ هایشان را پرتاب می کردند. 

بعد رفتیم پشت میز گرد سنگی بوفه ی باغ وحش نشستیم و پدرم رفت تا برایمان نوشیدنی بگیرد.من منتظر آبمیوه و یا چیزی مثل آن بودم که با دیدن  سه قوطی ماءالشعیر در دست پدرم بهانه گیری را شروع کردم. پدرم رفت تا چیز دیگری برایم بگیرد ولی بوفه ی باغ وحش به جز پفک  و ماءالشعیر خوراکی دیگری نداشت. پدر و برادرم ماءالشعیرشان را با علاقه می خوردند و من که از طعم تلخ آن خوشم نمی آمد غر می زدم و بهانه گیری می کردم.  

پدرم ناراحت بود و مدام اطراف را نگاه می کرد تا دستفروشی پیدا کند و برایم آلاسکا بخرد که آن روزها در جایخی های کوچک توسط پسربچه ها فروخته می شد. که البته موفق نشد و بهانه گیری و غر زدن من هم تمامی نداشت. 

خیلی زود به فاصله ی یک سال از این اتفاق پدرم از دنیا رفت  و  من ماندم و خاطرات اندکی از او مثل همین خاطره ی باغ وحش که باعث شد نوشیدنی مورد علاقه ام ما ءالشعیر باشد و هیچ طعمی را به اندازه ی تلخی دوست نداشته باشم. 

بعدها گاهی برای بهبود زخمی که از مرگ او در قلبم ایجاد شد سعی کردم دوباره دوست داشته باشم ،دل ببندم و مهر بورزم اما هر دفعه همین ماجرا تکرار شد. یا عشق رفت از میانمان یا او رفت.  

دیشب که یکی از بیشمار شبهای دلتنگی ام بود یادم افتاد که رت باتلر در کتاب بربادرفته به اسکارلت می گوید قلبی که شکست بگذار همانطور شکسته بماند. دلم نمیخواهد تکه های آن را بردارم بند بزنم و وانمود کنم که مثل اولش شده است. 

من هم دلم  میخواهد امروز این را به خودم بگویم:بگذار قلبت شکسته بماند. تمام

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 14:48 توسط آنا آریان |

در باب حكمت زندگي

دقيقا تا نيم ساعت پيش اگر كسي مسئوليتي را به من مي سپرد و به قول معروف به من اعتماد مي كرد احساس غرور مي كردم برعكس اگر كسي در سپردن كاري يا گفتن رازي به من اعتماد نميكرد دلخور مي شدم. الان حدود نيم ساعت است كه برعكس اين فكر ميكنم و دليل اين تغيير عقيده جملاتي از شوپنهار است:

در اعتماد به ديگران غالبا (تنبلي،خودخواهي و خودپسندي )نقش بسته است:

تنبلي: وقتي كه به جاي آنكه خود تحقيق،نظارت و عمل كنيم به ديگران اعتماد مي كنيم .

خودخواهي: وقتي براي كم كردن از فشاري كه مشكلاتمان بر ما وارد مي كنند،آنها را با ديگري  در ميان مي گذاريم.

خودپسندي: وقتي كه آنچه با ديگران در ميان مي گذاريم وجهه ي ما را ارتقا مي دهند.

بنابراين وقتي رييس شما بخش مهمي از وظايفش را به شما مي سپرد و به خصوص نظارتي هم نميكند دليلش شايستگي شما نيست بلكه تنبلي اوست!

وقتي دوستي گرفتاريها و نگراني هايش را با شما در ميان مي گذارد و شما را آشفته و پريشان مي سازد دليلش ميزان علاقه ي او به شما نيست بلكه خودخواهي او در تقسيم گرفتاريهايش است!

وقتي دوست ديگري ساعتها از چگونگي موفق شدنش در آزمون زندگي برايتان سخنراني مي كند دليلش ميل او به صميمت و دوستي با شما نيست بلكه خودپسندي او و علاقه اش به ارتقا دادن وجهه ي خود نزد شماست!

شوپنهاور در ادامه مي نويسد:

اگر ديگران نسبت به ما بي اعتماد باشند نبايد خشمگين شويم زيرا در بي اعتمادي تحسيني براي صداقت نهفته است به اين معنا كه اعتراف صادقانه اي است به نادر بودن افراد معتمد كه به علت كميابي در شمار چيزهايي است كه آدمي به وجودشان شك دارد.

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:45 توسط آنا آریان |

تقديم به رضا بهرامي

شورش خرگوش ها

آريل دورفمان نمايشنامه نويس،شاعر و رمان نويس معروف آمريكاي لاتين رمان كودكانه اي دارد با عنوان شورش خرگوش ها:

وقتي گر گ ها سرزمين خرگوش ها را گرفتند،قبل از هر كاري رئيس گله ي گرگ ها گفت:از حالا به بعد من پادشاه هستم.بعد هم گرگ شاه گفت كه ديگر هيچ كس حق ندارد اسمي از خرگوش ها ببرد،آن ها ديگر وجود ندارند!بعد هم براي اينكه خيال خودش را راحت كند دستور داد همه ي كتاب هاي سرزمين جديدش را بياورند تا گرگ شاه اسم همه ي خرگوش ها را با مداد بزرگ سياهش خط بزند و بعد هم همه ي عكس هاي خرگوش ها را پاره كرد.آن قدر پاره كرد و سياه كرد تا مطمئن شد ديگر هيچ ردي از دشمنان كوچولويش باقي نمانده است.

 بعد از اين ماجرا  روباه پير خبر مي آورد كه پرنده ها چند تا از خرگوش ها را ديده اند.گرگ شاه كه به شدت عصباني مي شود دستور مي دهد تا ميمون عكاس عكسهاي بزرگي از او بگيرد و به همه ي جاي شهر نصب كند تا ديگر فقط تصوير گرگ شاه ديده شود...

اما اتفاق عجيبي كه مي افتد اين است كه ميمون عكاس بعد از ظاهر كردن عكسها در تاريكخانه با كمال تعجب خرگوشهاي كوچكي را مي بيند كه در پس زمينه ي هر عكس قرار دارند.در يك عكس گوشهاي يك خرگوش از پشت صندلي گرگ شاه معلوم است . در ديگري خرگوشي كنار چمن ها دراز كشيده است. در آن يكي دم خرگوشي از پشت پرده ديده مي شود. ميمون عكاس با ترس و لرز خبر را به وزير مي دهد و بعد با مشورت با او به كمك مايع مخصوص پاك كننده ، نشانه هاي خرگوشها را از عكسها پاك ميكند اما هر روز تعداد آنها بيشتر ميشود تا اينكه به زودي خرگوش ها پايه هاي تخت امپراطور گرگ را مي جوند و او را نابود ميكنند. ..

در انتهاي داستان خيابان و دشت در روشنايي خورشيد و دنيا پر از خرگوش است.

حالا اينها حكايت اين روزهاي من است. آدم وارد يك جايي مي شود و فكر ميكند كه قرار است يك عده آدم خشك مغز و دگم ببيند و بعد در كمال تعجب چشمش به يك خرگوش مي افتد. آنوقت است كه اميدوار مي شود كه هنوز روشنايي هست. ..هنوز آدمهايي هستند در اين دنيا كه ميشود به اعتبار حضورشان زندگي كرد و اميدوار بود...

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:44 توسط آنا آریان |

ليدي و سبزي پلو ماهي شب عيد

من:سلام مامان خوبي؟ ما فردا صبح بيايم يا عصر ؟

ليدي:هر وقت مي خواي بياي فقط بدون كه سبزي پلو خالي بايد بخوريد!

من:چرا؟!ميخواي من ماهي بخرم برات؟

ليدي: لازم نكرده!خودم ماهي خريدم

من:خب پس چرا درست نمي كني؟!

ليدي:براي اينكه من با اين هرمز بي عقل رفتم ميدون.گفتم بيا ماهي بخريم. گفت از اين قزل آلاهاي زنده بهتره،تازه است.گفتم اون كه زنده است بذاز همين كه مرده بخريم.خلاصه هرچي گفتم اين پسره ي بي عقل گوش نكرد..حالا درسته كه اون بي عقله ولي فكر نكني تو عقل داري ها! تو از اون بدتري! تو به بابات رفتي.همش سرش تو كتاب بود.دو تا بچه درست كرد اونم با زور من ،وگرنه اصلا اين آدم مردي نداشت !زن نميخواست!

من: خيلي خب، من و هرمز بديم! حالا بگو ماهي رو چيكار كردي؟!

ليدي:هيچكار، ماهي داره اينجا جلوم شنا ميكنه!اينقدر اين ماهي بدبخته كه همين لگن آبم دوست داره فقط ميخواد زنده باشه.

من:يعني چي؟!ماهي رو انداختي تو لگن آب گذاشتي وسط اتاق؟!

ليدي: پس ميخواستي چيكار كنم؟ مرتيكه ي احمق ماهي رو گرفت هنوز جون داشت انداخت تو پلاستيك. آوردم خونه گذاشتم رو ظرفشويي تا آبو وا كردم تكون خورد.منم ديدم زنده است گذاشتمش تو لگن آب.

من: خب اين چه كاريه؟ بيارش بيرون بميره 

ليدي: نخير!نميارمش بيرون! براي اينكه اين ماهي مثل من بدبخته.منم هيچوقت زندگي خوب نداشتم ولي دلم ميخواست زنده باشم.وقتي تو دوازده سالت بود فكر كردم سرطان گرفتم، ميميرم.نميدوني چقدر ناراحت بودم.چقدر غصه خوردم. خيال ميكردم همين كه آدم زنده باشه كافيه.نمي فهميدم كه تو يه لگن زندگي كردن از مردن بدتره.هيچكاري هم واسه ي خودم نكردم...

من:خب چيكار ميخواستي بكني؟زندگي همينه.همه دوست دارن زندگي كنن به هر قيمتي.

ليدي: خب اينا حرفاي بي عقلايي مثل توست. آدم بايد يا زندگي نكنه يا درست زندگي كنه.حالا هم حرف مفت نزن!فردا سر رات دو تا تن ماهي بخر بيار. بازم هر چي باشه اين ماهي وضعش از من بهتره! حداقل دو تا بچه نداره يكي از يكي بي عقل تر!

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:39 توسط آنا آریان |

كتاب

يادم هست چند وقت پيش داستاني خواندم در مورد دختري كه با كتابها ازدواج كرده بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:13 توسط آنا آریان |

آنچه در مورد زنان می گویم

جیمز موریسون روانپزشک در کتاب تشخیص اختلال های روانی می نویسد: «من در بیمارستان،بازمانده های جنگ را پس از بازگشت ارزیابی کرده ام.آنها به قدری هراسان و مشکوک هستند که سالهاست در یک تپه ی دور افتاده در کالیفرنیا، تنها زندگی می کنند.»

همانطور که در پستهای قبل نوشته ام من معتقدم جهان برای صلح و آرامش به حاکمیت خرد زنانه نیاز دارد.خرد زنانه مختص زنان نیست.بلکه ممکن است مردان بسیاری نیز از این خرد برخوردار باشند و چه بسا زنانی که صاحب این خرد نباشند.خرد زنانه یعنی نیروی ارتباط با روح جهان اما چرا زنانه نامیده می شود ؟چون بخش زنانه ی انسان حافظ نسل است.زن یا بهتر بگویم بخش زنانه ی انسان به آنچه روح جهان یا کائنات نامیده میشود نزدیک تر است.من فکر میکنم زنان یا دقیق تر بگویم  بخش زنانه ی انسانها باید قدرت را به دست گیرند تا این آشوب و ناامنی جهانی فروکش کند.

متاسفانه به دلیل حاکمیت طولانی مدت مردان یا باز هم دقیقتر بخش مردانه ی وجود انسانها وقتی از زنان حرف می زنیم صفاتی مثل حسادت،غیبت و پر حرفی،مصرف گرایی و  چشم و هم چشمی را به ما یادآور می کنند.وقت آن است که از خودمان بپرسیم آیا این صفات ذاتی است یا به دلیل عقب نگهداشته شدن و حاکمیت جامعه مردسالار بروز کرده است؟ اگر مردان در چنین شرایط محیطی پرورش می یافتند آیا دقیقا همین صفات را از خود نشان نمیدادند؟کما اینکه من معتقدم زنان یا در واقع بخش زنانه ی انسان با وجود چنین شرایطی هنوز هم خوب دوام آورده است.

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:45 توسط آنا آریان |

خیره به خورشید

حالم خوب است و به مرگ فکر میکنم که چطور مثل سایه ای تعقیبم میکند.اولین و جدی ترین برخوردم با مرگ در دهسالگی بود.تازه امتحانهای خردادماه را داده بودم و کلاس چهارم ابتدایی به پایان رسیده بود. سه ماه تعطیلات تابستان پیش رویم بود و مثل هر کودک دیگری تصمیم داشتم تا میتوانم بازی کنم.پدرم برایمان بلیط قطار گرفت و ما را راهی مسافرت کرد و خودش ماند تا خانه را تعمیر کند.بقیه ی ماجرا ر سالها در قسمتی از مغزم پنهان مانده است.آفتاب که روی فرشهای زمینه لاکی خانه ی خاله ام در یزد می تابید و دایی ام که گفت که از تهران خبر رسیده که فرهنگ مرده است.من رفتم تا ملخ بزرگی را تماشا کنم که چطور سعی داشت از سوراخ توری پنجره به داخل بیاید و مادرم که گفت مگر می شود دیشب حالش خوب بود.

پدرم روز قبل از مردن حالش خوب بوده است دقیقا مثل همین امروز که من حالم خوب است و برنامه هایی برای فردا دارم. با آشنایی قرار گذاشته تا از او سیمان بخرد و صبح که آن فرد با سیمان ها به در خانه می آید هیچ کس در را به رویش باز نمیکند. همسایه از بالای دیوار نگاه می کند و پدرم را می بیند که در فاصله ی بین اتاقها تا حیاط افتاده و تکان نمیخورد.کتری روی گاز در حال سوختن است و بوی دود خانه را گرفته.به همین سادگی..

پس از سالها که جرات کردم مرگ پدرم را باور کنم از خودم پرسیدم که آیا او موقع مرگ دستخوش اضطراب و ترس شده؟ شاید با خودش فکر کرده که هنوز خیلی کارها مانده که انجام بدهد؟

من همیشه فکر می کنم که اگر از زندگی در دسترس خود به خوبی استفاده کنم مرگ آنقدرها هم دردناک و غیر منتظره نیست.به نظر من بعد از مرگ به همانجا خواهیم رفت که قبل از مرگ بودیم و از آنجا که چیزی از آن دوران به خاطر نداریم احتمالا دوران بعد از مرگ هم در بی اطلاعی و بی خبری خواهد گذشت. نباید چیز ترسناکی باشد به خصوص که اصلا وجود نداریم تا ترسناک بودن آن را درک کنیم.

چیزی که مرا  از مرگ می ترساند این است که فکر میکنم  زندگی ام را  کامل نزیسته ام. زندگی ام را از بالقوه به بالفعل در نیاورده ام. گرچه میدانم به جز من در زندگی استعدادهای بسیاری از مردم شکوفا نشده اما این تنها نبودن هم از اضطرابم در مورد مرگ کم نمیکند.این روزها به دنبال راهی هستم که بتواند زندگی ام را تا دم مرگ سرشار از معنا کند.

+ نوشته شده در جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 16:31 توسط آنا آریان |
مطالب قدیمی‌تر