باغ مخفی

از پشت پرده به اینجا آمدم

ورود ممنوع!

یک روز تابستانی پدرم  من و برادرم را به باغ وحش برد.آن روزها باغ وحش تهران مثل حالا نبود و رونق زیادی داشت. میمونها را که چطور از دستم پفک می گرفتند یادم هست و جوجه تیغی ها که تیغ هایشان را پرتاب می کردند. 

بعد رفتیم پشت میز گرد سنگی بوفه ی باغ وحش نشستیم و پدرم رفت تا برایمان نوشیدنی بگیرد.من منتظر آبمیوه و یا چیزی مثل آن بودم که با دیدن  سه قوطی ماءالشعیر در دست پدرم بهانه گیری را شروع کردم. پدرم رفت تا چیز دیگری برایم بگیرد ولی بوفه ی باغ وحش به جز پفک  و ماءالشعیر خوراکی دیگری نداشت. پدر و برادرم ماءالشعیرشان را با علاقه می خوردند و من که از طعم تلخ آن خوشم نمی آمد غر می زدم و بهانه گیری می کردم.  

پدرم ناراحت بود و مدام اطراف را نگاه می کرد تا دستفروشی پیدا کند و برایم آلاسکا بخرد که آن روزها در جایخی های کوچک توسط پسربچه ها فروخته می شد. که البته موفق نشد و بهانه گیری و غر زدن من هم تمامی نداشت. 

خیلی زود به فاصله ی یک سال از این اتفاق پدرم از دنیا رفت  و  من ماندم و خاطرات اندکی از او مثل همین خاطره ی باغ وحش که باعث شد نوشیدنی مورد علاقه ام ما ءالشعیر باشد و هیچ طعمی را به اندازه ی تلخی دوست نداشته باشم. 

بعدها گاهی برای بهبود زخمی که از مرگ او در قلبم ایجاد شد سعی کردم دوباره دوست داشته باشم ،دل ببندم و مهر بورزم اما هر دفعه همین ماجرا تکرار شد. یا عشق رفت از میانمان یا او رفت.  

دیشب که یکی از بیشمار شبهای دلتنگی ام بود یادم افتاد که رت باتلر در کتاب بربادرفته به اسکارلت می گوید قلبی که شکست بگذار همانطور شکسته بماند. دلم نمیخواهد تکه های آن را بردارم بند بزنم و وانمود کنم که مثل اولش شده است. 

من هم دلم  میخواهد امروز این را به خودم بگویم:بگذار قلبت شکسته بماند. تمام

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 14:48 توسط آنا آریان |

در باب حكمت زندگي

دقيقا تا نيم ساعت پيش اگر كسي مسئوليتي را به من مي سپرد و به قول معروف به من اعتماد مي كرد احساس غرور مي كردم برعكس اگر كسي در سپردن كاري يا گفتن رازي به من اعتماد نميكرد دلخور مي شدم. الان حدود نيم ساعت است كه برعكس اين فكر ميكنم و دليل اين تغيير عقيده جملاتي از شوپنهار است:

در اعتماد به ديگران غالبا (تنبلي،خودخواهي و خودپسندي )نقش بسته است:

تنبلي: وقتي كه به جاي آنكه خود تحقيق،نظارت و عمل كنيم به ديگران اعتماد مي كنيم .

خودخواهي: وقتي براي كم كردن از فشاري كه مشكلاتمان بر ما وارد مي كنند،آنها را با ديگري  در ميان مي گذاريم.

خودپسندي: وقتي كه آنچه با ديگران در ميان مي گذاريم وجهه ي ما را ارتقا مي دهند.

بنابراين وقتي رييس شما بخش مهمي از وظايفش را به شما مي سپرد و به خصوص نظارتي هم نميكند دليلش شايستگي شما نيست بلكه تنبلي اوست!

وقتي دوستي گرفتاريها و نگراني هايش را با شما در ميان مي گذارد و شما را آشفته و پريشان مي سازد دليلش ميزان علاقه ي او به شما نيست بلكه خودخواهي او در تقسيم گرفتاريهايش است!

وقتي دوست ديگري ساعتها از چگونگي موفق شدنش در آزمون زندگي برايتان سخنراني مي كند دليلش ميل او به صميمت و دوستي با شما نيست بلكه خودپسندي او و علاقه اش به ارتقا دادن وجهه ي خود نزد شماست!

شوپنهاور در ادامه مي نويسد:

اگر ديگران نسبت به ما بي اعتماد باشند نبايد خشمگين شويم زيرا در بي اعتمادي تحسيني براي صداقت نهفته است به اين معنا كه اعتراف صادقانه اي است به نادر بودن افراد معتمد كه به علت كميابي در شمار چيزهايي است كه آدمي به وجودشان شك دارد.

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:45 توسط آنا آریان |

تقديم به رضا بهرامي

شورش خرگوش ها

آريل دورفمان نمايشنامه نويس،شاعر و رمان نويس معروف آمريكاي لاتين رمان كودكانه اي دارد با عنوان شورش خرگوش ها:

وقتي گر گ ها سرزمين خرگوش ها را گرفتند،قبل از هر كاري رئيس گله ي گرگ ها گفت:از حالا به بعد من پادشاه هستم.بعد هم گرگ شاه گفت كه ديگر هيچ كس حق ندارد اسمي از خرگوش ها ببرد،آن ها ديگر وجود ندارند!بعد هم براي اينكه خيال خودش را راحت كند دستور داد همه ي كتاب هاي سرزمين جديدش را بياورند تا گرگ شاه اسم همه ي خرگوش ها را با مداد بزرگ سياهش خط بزند و بعد هم همه ي عكس هاي خرگوش ها را پاره كرد.آن قدر پاره كرد و سياه كرد تا مطمئن شد ديگر هيچ ردي از دشمنان كوچولويش باقي نمانده است.

 بعد از اين ماجرا  روباه پير خبر مي آورد كه پرنده ها چند تا از خرگوش ها را ديده اند.گرگ شاه كه به شدت عصباني مي شود دستور مي دهد تا ميمون عكاس عكسهاي بزرگي از او بگيرد و به همه ي جاي شهر نصب كند تا ديگر فقط تصوير گرگ شاه ديده شود...

اما اتفاق عجيبي كه مي افتد اين است كه ميمون عكاس بعد از ظاهر كردن عكسها در تاريكخانه با كمال تعجب خرگوشهاي كوچكي را مي بيند كه در پس زمينه ي هر عكس قرار دارند.در يك عكس گوشهاي يك خرگوش از پشت صندلي گرگ شاه معلوم است . در ديگري خرگوشي كنار چمن ها دراز كشيده است. در آن يكي دم خرگوشي از پشت پرده ديده مي شود. ميمون عكاس با ترس و لرز خبر را به وزير مي دهد و بعد با مشورت با او به كمك مايع مخصوص پاك كننده ، نشانه هاي خرگوشها را از عكسها پاك ميكند اما هر روز تعداد آنها بيشتر ميشود تا اينكه به زودي خرگوش ها پايه هاي تخت امپراطور گرگ را مي جوند و او را نابود ميكنند. ..

در انتهاي داستان خيابان و دشت در روشنايي خورشيد و دنيا پر از خرگوش است.

حالا اينها حكايت اين روزهاي من است. آدم وارد يك جايي مي شود و فكر ميكند كه قرار است يك عده آدم خشك مغز و دگم ببيند و بعد در كمال تعجب چشمش به يك خرگوش مي افتد. آنوقت است كه اميدوار مي شود كه هنوز روشنايي هست. ..هنوز آدمهايي هستند در اين دنيا كه ميشود به اعتبار حضورشان زندگي كرد و اميدوار بود...

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:44 توسط آنا آریان |

ليدي و سبزي پلو ماهي شب عيد

من:سلام مامان خوبي؟ ما فردا صبح بيايم يا عصر ؟

ليدي:هر وقت مي خواي بياي فقط بدون كه سبزي پلو خالي بايد بخوريد!

من:چرا؟!ميخواي من ماهي بخرم برات؟

ليدي: لازم نكرده!خودم ماهي خريدم

من:خب پس چرا درست نمي كني؟!

ليدي:براي اينكه من با اين هرمز بي عقل رفتم ميدون.گفتم بيا ماهي بخريم. گفت از اين قزل آلاهاي زنده بهتره،تازه است.گفتم اون كه زنده است بذاز همين كه مرده بخريم.خلاصه هرچي گفتم اين پسره ي بي عقل گوش نكرد..حالا درسته كه اون بي عقله ولي فكر نكني تو عقل داري ها! تو از اون بدتري! تو به بابات رفتي.همش سرش تو كتاب بود.دو تا بچه درست كرد اونم با زور من ،وگرنه اصلا اين آدم مردي نداشت !زن نميخواست!

من: خيلي خب، من و هرمز بديم! حالا بگو ماهي رو چيكار كردي؟!

ليدي:هيچكار، ماهي داره اينجا جلوم شنا ميكنه!اينقدر اين ماهي بدبخته كه همين لگن آبم دوست داره فقط ميخواد زنده باشه.

من:يعني چي؟!ماهي رو انداختي تو لگن آب گذاشتي وسط اتاق؟!

ليدي: پس ميخواستي چيكار كنم؟ مرتيكه ي احمق ماهي رو گرفت هنوز جون داشت انداخت تو پلاستيك. آوردم خونه گذاشتم رو ظرفشويي تا آبو وا كردم تكون خورد.منم ديدم زنده است گذاشتمش تو لگن آب.

من: خب اين چه كاريه؟ بيارش بيرون بميره 

ليدي: نخير!نميارمش بيرون! براي اينكه اين ماهي مثل من بدبخته.منم هيچوقت زندگي خوب نداشتم ولي دلم ميخواست زنده باشم.وقتي تو دوازده سالت بود فكر كردم سرطان گرفتم، ميميرم.نميدوني چقدر ناراحت بودم.چقدر غصه خوردم. خيال ميكردم همين كه آدم زنده باشه كافيه.نمي فهميدم كه تو يه لگن زندگي كردن از مردن بدتره.هيچكاري هم واسه ي خودم نكردم...

من:خب چيكار ميخواستي بكني؟زندگي همينه.همه دوست دارن زندگي كنن به هر قيمتي.

ليدي: خب اينا حرفاي بي عقلايي مثل توست. آدم بايد يا زندگي نكنه يا درست زندگي كنه.حالا هم حرف مفت نزن!فردا سر رات دو تا تن ماهي بخر بيار. بازم هر چي باشه اين ماهي وضعش از من بهتره! حداقل دو تا بچه نداره يكي از يكي بي عقل تر!

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:39 توسط آنا آریان |

كتاب

يادم هست چند وقت پيش داستاني خواندم در مورد دختري كه با كتابها ازدواج كرده بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:13 توسط آنا آریان |

آنچه در مورد زنان می گویم

جیمز موریسون روانپزشک در کتاب تشخیص اختلال های روانی می نویسد: «من در بیمارستان،بازمانده های جنگ را پس از بازگشت ارزیابی کرده ام.آنها به قدری هراسان و مشکوک هستند که سالهاست در یک تپه ی دور افتاده در کالیفرنیا، تنها زندگی می کنند.»

همانطور که در پستهای قبل نوشته ام من معتقدم جهان برای صلح و آرامش به حاکمیت خرد زنانه نیاز دارد.خرد زنانه مختص زنان نیست.بلکه ممکن است مردان بسیاری نیز از این خرد برخوردار باشند و چه بسا زنانی که صاحب این خرد نباشند.خرد زنانه یعنی نیروی ارتباط با روح جهان اما چرا زنانه نامیده می شود ؟چون بخش زنانه ی انسان حافظ نسل است.زن یا بهتر بگویم بخش زنانه ی انسان به آنچه روح جهان یا کائنات نامیده میشود نزدیک تر است.من فکر میکنم زنان یا دقیق تر بگویم  بخش زنانه ی انسانها باید قدرت را به دست گیرند تا این آشوب و ناامنی جهانی فروکش کند.

متاسفانه به دلیل حاکمیت طولانی مدت مردان یا باز هم دقیقتر بخش مردانه ی وجود انسانها وقتی از زنان حرف می زنیم صفاتی مثل حسادت،غیبت و پر حرفی،مصرف گرایی و  چشم و هم چشمی را به ما یادآور می کنند.وقت آن است که از خودمان بپرسیم آیا این صفات ذاتی است یا به دلیل عقب نگهداشته شدن و حاکمیت جامعه مردسالار بروز کرده است؟ اگر مردان در چنین شرایط محیطی پرورش می یافتند آیا دقیقا همین صفات را از خود نشان نمیدادند؟کما اینکه من معتقدم زنان یا در واقع بخش زنانه ی انسان با وجود چنین شرایطی هنوز هم خوب دوام آورده است.

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:45 توسط آنا آریان |

خیره به خورشید

حالم خوب است و به مرگ فکر میکنم که چطور مثل سایه ای تعقیبم میکند.اولین و جدی ترین برخوردم با مرگ در دهسالگی بود.تازه امتحانهای خردادماه را داده بودم و کلاس چهارم ابتدایی به پایان رسیده بود. سه ماه تعطیلات تابستان پیش رویم بود و مثل هر کودک دیگری تصمیم داشتم تا میتوانم بازی کنم.پدرم برایمان بلیط قطار گرفت و ما را راهی مسافرت کرد و خودش ماند تا خانه را تعمیر کند.بقیه ی ماجرا ر سالها در قسمتی از مغزم پنهان مانده است.آفتاب که روی فرشهای زمینه لاکی خانه ی خاله ام در یزد می تابید و دایی ام که گفت که از تهران خبر رسیده که فرهنگ مرده است.من رفتم تا ملخ بزرگی را تماشا کنم که چطور سعی داشت از سوراخ توری پنجره به داخل بیاید و مادرم که گفت مگر می شود دیشب حالش خوب بود.

پدرم روز قبل از مردن حالش خوب بوده است دقیقا مثل همین امروز که من حالم خوب است و برنامه هایی برای فردا دارم. با آشنایی قرار گذاشته تا از او سیمان بخرد و صبح که آن فرد با سیمان ها به در خانه می آید هیچ کس در را به رویش باز نمیکند. همسایه از بالای دیوار نگاه می کند و پدرم را می بیند که در فاصله ی بین اتاقها تا حیاط افتاده و تکان نمیخورد.کتری روی گاز در حال سوختن است و بوی دود خانه را گرفته.به همین سادگی..

پس از سالها که جرات کردم مرگ پدرم را باور کنم از خودم پرسیدم که آیا او موقع مرگ دستخوش اضطراب و ترس شده؟ شاید با خودش فکر کرده که هنوز خیلی کارها مانده که انجام بدهد؟

من همیشه فکر می کنم که اگر از زندگی در دسترس خود به خوبی استفاده کنم مرگ آنقدرها هم دردناک و غیر منتظره نیست.به نظر من بعد از مرگ به همانجا خواهیم رفت که قبل از مرگ بودیم و از آنجا که چیزی از آن دوران به خاطر نداریم احتمالا دوران بعد از مرگ هم در بی اطلاعی و بی خبری خواهد گذشت. نباید چیز ترسناکی باشد به خصوص که اصلا وجود نداریم تا ترسناک بودن آن را درک کنیم.

چیزی که مرا  از مرگ می ترساند این است که فکر میکنم  زندگی ام را  کامل نزیسته ام. زندگی ام را از بالقوه به بالفعل در نیاورده ام. گرچه میدانم به جز من در زندگی استعدادهای بسیاری از مردم شکوفا نشده اما این تنها نبودن هم از اضطرابم در مورد مرگ کم نمیکند.این روزها به دنبال راهی هستم که بتواند زندگی ام را تا دم مرگ سرشار از معنا کند.

+ نوشته شده در جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 16:31 توسط آنا آریان |

امروز به چه فکر می کنی؟

هر روز

به مردن فکر میکنم.

به مریضی،قحطی

خشونت،تروریسم،جنگ

به آخرالزمان

 

و همین

کمک میکند به هیچی فکر نکنم.

                                   راجر مگاف

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳ساعت 23:37 توسط آنا آریان |

سواستفاده از حیوانات برای ظلم به زنان!

کسانی که از تبعیض بین زن و مرد نفع می برند طبیعی است که به هر وسیله ای متوسل شوند تا نظرات خود را به تایید برسانند و جالب است که در راه رواج بیعدالتی و تبعیض حتی سواستفاده از حیوانات هم از چشم آنها دور نمانده است! 

نمونه اش اینکه با دوستی گفتگو می کردم که گفت فلانی گفته است که انسان حیوانی ناطق است و لذا همانطور که شیر نر با چندین ماده جفت گیری میکند مردان نیز می توانند چندین همسر اختیار کنند! 

رفتم در سایتهای علمی و زندگی  و تولید مثل حیوانات را مورد بررسی قرار دادم و با  کمال تعجب با لیست طولانی از حیوانات تک همسر روبرو شدم  از جمله انواع بسیاری از میمون ها شامپانزه ها انوع پرندگان پنگوئن ها کرکس ها سمندرها اسب دریایی گرگها سگ های آبی و ..اما نکته ی بسیار جالبتر اینکه در مقاله ای علمی توضیح داده شده بود که اتفاقا مغز حیوانات تک همسر بزرگتر از مغز حیوانات چند همسر است چرا که زندگی با یک زوج و مخاطرات مربوطه نیاز به هوش بالاتری دارد.اما جانواران چند همسری  مثل شیر نه تنها  نسبت به جانوران تک همسری مثل شامپانزه  شباهت کمتری به انسان دارند بلکه دارای مغز کوچکتری هم هستند! 

حالا سوال من این است که اگر بناست انسان را با حیوان مقایسه کنیم چرا لیست طولانی حیوانات تک همسر و بزرگتر بودن مغز آنها را در نظر نگیریم و مستقیم برویم سراغ حیواناتی که کمترین شباهت را به انسان دارند ولی بیشترین فایده را در تایید نظرات غیر عادلانه ی ما دارند؟ اینها سو گیری نیست؟!  

چرا مثلا نگوییم  زن هم باید مثل عنکبوت ماده جفت خود را پس از جفتگیری ببلعد یا مثل زنبور پس از جفتگیری زنبورهای نر را از کندو اخراج کند؟!! یا مثلا چرا نگوییم انسان باید مثل شامپانزه که بسیار به او شبیه است با یک ماده جفتگیری کند و سپس در محافظت از او کشته شود؟! 

بماند که از نظر من انسان نه شیر است نه شامپانزه و نه عنکبوت بلکه گونه ای دیگر است با ویژگی های خودش،و مبارزه ی طولانی زنان و مردان برای ایجاد برابری و عدالت در طی قرنها نشان میدهد که انسان موجودی است آزادی خواه و عدالت جو.  

پی نوشت: در تکمیل این پست یکی از دوستان مطلع توضیحی دادند در مورد حیواناتی که ماده هایشان چند همسر هستند و  اینکه اگر بنا به قرار دادن شابلون باشد این حیوانات هم می توانند در نظر گرفته شوند!

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:46 توسط آنا آریان |

بهایی که زنان برای موفقیت می پردازند؟

یک زوج شاغل و دانشجو را در نظر بگیرید. هر دو ساعت هشت شب پس از یک روز پر مشغله خسته به منزل برمیگردند.مرد  لباسش را عوض میکند . کنترل تلویزیون را به دست می گیرد و روی کاناپه لم میدهد.زن به سرعت به سمت آشپزخانه می رود و مشغول کار می شود.ممکن است مرد در چیدن میز یا بردن وسایل به آشپزخانه و یا حتی شستن ظروف هم گاهی کمک کند ولی مسئولیت اصلی با زن است.بله مسئولیت ! یعنی همان چیزی که درست انجام ندادنش باعث احساس گناه و سرزنش می شود.حالا بماند که در بیرون خانه هم زن با کار دوبرابر توانسته پستی مساوی با مرد به دست بیاورد . چرا که در محیط کار مرد بودن شرط ذهنی داشتن پستهای مدیریتی است و زنانی که به این سمتها می رسند قطعا چند برابر مردان همپایه ی خود هوش و استعداد و پشتکار از خود نشان داده اند تا لایق این پست شناخته شوند( البته پارتی بازی و این طور ارتباطات را کنار می گذاریم که در هر دو جنس وجود دارد). 

پس تا اینجا متوجه شدیم که زن هم در بیرون از خانه و هم در داخل خانه تلاش مضاعف میکند.و در زوجهای کنونی درآمد نیز به طور مساوی تقسیم می شود. می بینید که یکی اجاره خانه را می پردازد و دیگری مخارج را تامین میکند. 

دوباره به سراغ همان زوج می رویم حالا فرض کنید که این زوج صاحب فرزندی هم بشوند. اگر زن در مشاغل خصوصی کار می کرده معمولا شغل خود را از دست میدهد چرا که نگهداری از کودک وظیفه ای زنانه است و  اگرچه ممکن است مردان نیز در این زمینه با همسر خود همکاری کنند ولی در نهایت مسئولیت به عهده ی زن است. مسئولیت یعنی همان چیزی که خوب انجام ندادنش باعث احساس گناه می شود. شما اگر یه زن شاغل باشید حتما این را درک میکنید. چرا که بارها در مورد فرزند خود دچار احساس گناه شده اید. نکند من به حد کافی به او رسیدگی نمیکنم؟  

اگر هم زن در مشاغل دولتی مشغول به کار باشد بعد از مدتی به کار برمی گردد.در این شرایط مرد صبح با آرامش از خواب بیدار می شود. سر میز صبحانه می نشیند و فراموش نمیکند که به خاطر کمبودها غر بزند و همسرش را متهم کند که به حد کافی به او توجه نمیکند.بعد با خیال راحت سر کار می رود و زن می ماند با بچه ای که باید به مهد یا فامیل بسپارد. نگرانی برای  کودک. بیماری احتمالی کودک. غر غر رییس اداره و شام شب و غیره. 

حال فرض کنیم دختری تصمیم بگیرد تا پایان تحصیلات و موفقیت شغلی اقدام به ازدواج نکند. آیا پس از رسیدن به این مرحله در شرایط برابر قرار دارد؟ مرد در هر سنی که باشد پس از اتمام تحصیلات و رسیدن به اهداف شغلی قادر به ازدواج است. چون او حق انتخاب دارد. اما دختر در بسیاری از موارد شانس ازدواج خود را از دست داده است چون او اجازه انتخاب ندارد. او باید بنشیند تا انتخاب شود و از آنجا که فرهنگ مردسالار زن را وسیله ای برای لذت جویی  و تولید مثل می داند معمولا زنان جوانتر انتخاب می شوند. بنابراین زن در جامعه ی ما برای رسیدن به موفقیت تحصیلی و شغلی از حق طبیعی هر انسان که ازدواج و تشکیل خانواده است باز می ماند.آیا این عدالت است؟ 

 

پی نوشت:نکته ی دیگری که ناگفته ماند این بود که در جامعه ی سنتی ما مسئولیت امور خانه داری به عهده ی زن است و از طرفی مسئولیت مالی خانواده به عهده ی مرد. منتهی در همین جامعه ی سنتی همواره به زن توصیه می شود که قناعت پیشه کند. با نداری و بی پولی شوهرش بسازد و اما پای مسئولیت زن که وسط می آید آنوقت است که جهاد زن شوهرداری است! خانه ی او باید  همیشه تمیز و مرتب باشد. غذایش آماده باشد. خودش همیشه شاد و آرام  باشد و  غیره. چرا که در جامعه ی مردسالار زن انسان نیست بلکه ابزاری است برای رفاه  مرد!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۳ساعت 10:55 توسط آنا آریان |
مطالب قدیمی‌تر