باغ مخفی

از پشت پرده به اینجا آمدم

در رابطه ها به دنبال چه می گردیم؟

دیشب خواب یک پسربچه ی کوچک دیدم. با خواهر کوچکترش نقاشی میکرد و گاهی از روی شیطنت دفتر نقاشی  او را خط می زد.بعد مادر دست دختر بچه را گرفت و  رفت و پسرک را در خانه ی من تنها گذاشت. موقع رفتن گفت من دیگه برنمیگردم این همینجا باشه.پسرک همچنان نقاشی می کشید و وانمود میکرد که متوجه نیست چه اتفاقی افتاده.اما من میدانستم که به شدت از این رها شدگی و تنهایی رنج می برد برای اینکه آن پسرک من بودم.من بودم که همیشه دردها و رنجها را انکار می کردم و وانمود میکردم که تنها و رها شده نیستم و هیچ اتفاقی نیفتاده.

دوستی که روانشناس است یک روز به من گفت  ریشه ی  همه ی دردها رها شدگی  و تنهایی است. شاید برای همین است که ما ناخودآگاه در روابط و آدمها به دنبال خوشبختی می گردیم؟ اما آیا واقعا روابط میتواند خوشبختمان کند؟ حقیقت این است که آدمهای امن بسیار کم هستند. و رابطه ها به جای حس امنیت  باعث وابستگی و یا ایجاد ترس از رها شدن می شوند اما اگر با خودمان ارتباط برقرار کنیم و به خودمان تکیه کنیم هیچگاه رها نمی شویم.

شما می دانید چطور آدم میتواند به خودش تکیه کند؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 17:21 توسط آنا آریان |

مهربانی شما چه رنگی است؟

من نمی دانم مهربانی شما چه رنگی است ولی مهربانی روژین به رنگ آبی آسمان است .داشتم با روژین در وایبر حرف می زدم که دیدم آن لاین نیست. یکی دو ساعت بعد داشتم کامنتهای وبلاگ را تایید میکردم که دیدم روژین برایم کامنت گذاشته. یک کامنت بلند بالا در مورد اینکه شارژ گوشی اش وسط صحبت تمام  شده و پاسخی بسیار دقیق در مورد سوال پزشکی که پرسیده بودم.این برای آدم بی توجه و کم حواسی مثل من که نه جواب کامنت میدهد و نه اصلا یادش می ماند با چه کسی صحبت کرده و چه گفته بسیار غیر منتظره بود. غیر منتظره بودنش از آنجا بیشتر می شود که بدانید روژین پزشک جوانی است که در کشور آمریکا زندگی میکند و به بیماری سرطان مبتلاست. در این شرایط او وقت گذاشته تا در مورد بیماری کم اهمیت من توضیح دهد. کاری که بعد از یکی دو سال مراجعه و پرداخت ویزیت هیچ پزشکی برایم انجام نداد.

گاهی با خودم فکر میکنم اگر من هم مثل روژین سرطان بگیرم چه می کنم. واقعیت این است که من شهامت روبرو شدن با بیماری و درمان و رنج کشیدن را ندارم.من آدمی هستم که بیماری ام را پنهان میکنم. به سراغ داروهای مخدر می روم .بیش از این در انزوا فرو می روم و صبر میکنم تا سرطان جسمم را از پای در آورد. روژین اما اینطور نیست. او نه فقط  مشغول مبارزه است بلکه در این شرایط نیز مثل یک پزشک وظیفه شناس هر کمکی از دستش بر می آید  برای بیماران انجام میدهد.

امروز با خودم فکر کردم که دنیایی که در آن آدمهایی مثل روژین زندگی میکنند را دوست دارم

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 11:32 توسط آنا آریان |

حقوق زنان در اسلام

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 19:50 توسط آنا آریان |

راه نجات جهان برتری ارزشهای زنانه است

چند روز پیش کلیپی برایم آمد از یک رقص. رقاص پسر جوانی بود با ابروهای کمانی و صورت  کمی آرایش شده که به شیوه ای اصطلاحا دخترانه می رقصید.فرستنده ی کلیپ  با تاسف نوشته بود :ما داریم به کجا میرویم؟!

همانطور که عشوه های پسر را تماشا می کردم با خودم فکر میکردم واقعا ما داریم به کجا می رویم؟! بله، واضح است:به سمت مرگ ،آدمکشی، سر بریدن ،نسل کشی و کشتار کودکان... و اینها کار چه کسی است؟ واقعا کار چه کسی است؟! این مردهای جوان رقاص یا  مردهای اسلحه به دست؟!

پنجاه هزار سال یا بیشتر است که در حافظه ی بشری جنگندگی ، خشونت و بیرحمی ارزشهایی مردانه و زیبایی لطافت، دلرحمی  و مهربانی ارزشهایی زنانه نامیده میشود و متاسفانه پنجاه هزار سال یا بیشتر است که  در حافظه ی بشری ارزشهای مردانه برتر از ارزشهای زنانه است.

متاسفانه پسری که رفتارهای اصطلاحا دخترانه داشته باشد بسیار بیشتر از دختری با رفتارهای پسرانه تحقیر و در بین همسالان کوچک شمرده می شود.

  امروزه شهرهای ویران  ،کودکان سر بریده شده و زندگی های نابود شده هر انسانی را به فکر فرو می برد:

آیا وقت آن نرسیده که ارزشهای مردانه عقب نشینی کرده و دنیا را با ارزشهای زنانه اداره کنیم؟ 

کلیپ را از اول گذاشتم و به رقص سرشار از لطافت پسر جوان نگاه کردم. برای دوستم نوشتم اگر ما  واقعا به این سو میرویم پس برای نجات جهان هنوز امیدی هست...

من فکر میکنم برای نجات جهان لازم است ما یاد بگیریم ارزشهای زنانه را با ارزشهای مردانه جایگزین کنیم. ما باید به پسرانمان رقص ،آشپزی و نگهداری از کودکان بیاموزیم. بله اتفاقا رقصیدن یک پسر باید تحسین شود نه کتک کاری و پیروزی او در زد و خورد با همسالان!ما برای نجات جهان به مردانی مهربان نیاز داریم  مردانی که از کودکی به جای تفنگ با عروسک بازی کرده اند. ...مردهایی که برای زندگی تربیت شده اند نه برای مرگ! مردهایی زن!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 0:56 توسط آنا آریان |

لیدی و زندگی زنبوری!

من:الو؟ مامان سلام ،زنگ زدم نبودی؟

لیدی: رفته بودم خونه ی مهین. عروسش زاییده

من: ا خب به سلامتی چی زاییده؟

لیدی:  عامل بدبختی جنگ خونریزی!

من: هه! یعنی تفنگ زاییده؟!

لیدی: زهر مار!اگه عقل داشتی الان می دونستی تو دنیا چه خبره!

من: چه خبره مگه؟!

لیدی: همین دیگه! از صبح این گوشی تلفن دستته داری چرت و پرت میگی! من پیرزن با این پای شکسته ام الان میدونم تو دنیا چه خبره!

من: خب بابا بگو تا منم بدونم!

لیدی: جنگ! خونریزی !آدمکشی! بمب اتم !شیمیایی! بدبختی !آوارگی!

من: خب اینا به بچه ی عروس مهین خانم چه ربطی داره؟!

لیدی: ربطش اینه که این بچه هم پس فردا یا آدم می کشه یا کشته میشه! دختر نزاییده که بگیم فردا می ره دنبال زندگی.مایه ی جنگ و خونریزی زاییده!

من: مامان شنیدم میگن همه ی جنگها زیر سر زنها بوده!

لیدی: غلط کرده اونی که گفته! اینهمه مردم تو جنگ عراق کشته شدن تقصیر زن بود؟! این حرفا رو اون مردهای  بی عقل درآوردن که بگن ما بیگناهیم ما آدمکشی دوست نداریم!!

من: خب دیگه ،دنیا همینه. همه جا جنگ و خونریزیه. چیکار میشه کرد؟

لیدی: همین دیگه! اگه دنیا دست بی عقلهایی مثل تو باشه  هیچکاری نمیشه کرد !باید نشست و نگاه کرد!

من: خب تو که عقل کلی بگو چیکار کنیم حالا؟!

لیدی: همون کاری که زنبور میکنه. یعنی شما به اندازه ِ زنبور هم عقل و شعور ندارین؟!

من: زنبور؟! زنبور چیکار میکنه مگه؟!

لیدی: تو مدرسه هیچی یادت ندادن؟ زنبور وقتی جفت گیری میکنه زنبور نر رو می کشه می اندازه اونور. برای اینکه میدونه نر عامل بدبختیه. اگه این نرها زنده بمون دیگه کندو نمی مونه. میرن همه ی بچه ها را می خورن! مثل همین مردها که الان دارن ریشه ی آدمو ور می اندازن. دارن بچه ها را می کشن!هیچ زنی این کارهارو نمیکنه. جنگ کار مرده.زن اگه دست پسرش زخم بشه میزنه تو سرش اونوقت  بزرگ  که شد میره وسط  زخم و کثافت آخرشم جنازه شو میارن میزارن جلوی مادره،میگن حالا بشین افتخار کن! دنیا که دست مردها باشه همینه!

من: خب نمیشه که مردها را بکشیم ،اولا که کار ما هم میشه آدمکشی دوماًکه بدون مرد چطور زنها بچه دار بشن؟

لیدی: بفرما اینم یه نشونه ی دیگه برای بی عقلی ات! تو فکر میکنی این دانشمندا که می شینن بمب درست میکنن نمیتونن یک کاری کنن که زن خودش بچه دار بشه؟ احتیاجی به مرد نباشه؟

من: اتفاقا من شنیدم  دانشمندا دارن از تخمک زن بچه درست می کنن که البته دیگه همه شون دخترن.

لیدی: خب بهتر! بچه ها همه باید دختر باشن! این مردها  رو هم نمیخواد بکشید !خودشون  کم کم پیر میشن می میرن دنیا میشه پر دختر...بعله! دختر از جنگ و خونریزی خوشش میاد؟! والا خوشش نمیاد!همین خود تو وقتی بچه بودی یک عروسک برات خریده بودم همش بغلش می کردی شیرش میدادی یه روز که خواب بودی هرمز گرفت شکمشو پاره کرد.!بعله!مرد آدمکشی تو ذاتشه!

من: مامان من که باور نمیکنم تو ذات کسی آدمکشی باشه . مردها اینکارها رو یاد گرفتن. از بچگی بهشون گفتن باید قلدر باشین . زورگو باشین . بجنگید. اینا هم باورشون شد مرد بودن اینجوریه!

لیدی: وانتی اومده سر کوچه سیب زمینی آورده کیلو هزار تومن ..اصلا برای من که فرق نمیکنه بچه دختر باشه یا پسر، خدا دو تا بچه بهم داده یکی از یکی بی عقل تر...

من: الو؟ مامان  ؟! کجا رفتی؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 1:1 توسط آنا آریان |

لیدی و تفکیک جنسیتی

من: الو؟ مامان سلام خوبی؟

لیدی :برای چی خوب باشم؟!از صبح دارم فکر میکنم چطوری وسط خونه دیوار بکشم

من : دیوار بکشی ؟! برای چی؟

لیدی: همین دیگه! از صبح کله ات تو این موبایله نمیدونی تو این مملکت چه خبره؟ شهردار گفته باید زن و مردها را از هم جدا کرد، منم که با این حقوق بازنشستگی نمیتونم برم یه خونه برای هرمز بخرم. گفتم یه دیوار بکشم وسط این خونه، من این ور باشم هرمز اونور!

من: مامان این چه کاریه؟! حتما منظورشون محرم و نامحرم بوده؟ تو و هرمز که مادر و پسر هستین

لیدی:محرم و نامحرم مال آدمه! مگه ما تو این مملکت آدم داریم؟اگه آدم بودند که می تونستند تو یه اتاق کار کنند دیگه لازم نبود جداشون کنن .تو این مملکت همه نر و ماده هستن

من: این حرفا چیه ؟اگه اینطوری باشه دو روز دیگه هیچ زنی نمیتونه کار کنه . چون مثلا تو یه شغلی 5 تا مرد مشغول باشن یه زن، اداره مگه میتونه هزینه کنه برای اون یه زن اتاق درست کنه؟ خب اخراجش میکنه، خیالش راحت

لیدی: اخراجش کنه به من چه ربطی داره؟! اونوقتا دختر نه ساله را شوهر میدادند هفت تا بچه می ذاشتن تو دامنش، سرش هوو می آوردن، کتکش می زدن، میگفتن خدا گفته! الانم خدا گفته! حالا تو اگه راست میگی برو از خدا بپرس تو اینا را گفتی یا نگفتی ؟!

  من: خب مامان این که نمیشه.اینهمه زن تحصیلکرده تو این مملکت داریم پس برای چی درس خوندن؟

لیدی: اتفاقا قدیما می گفتن خدا گفته زن نباید درس بخونه همین پدر بزرگ من خدا بیامرز شیخ بود می گفت زن اگه درس بخونه چشم و گوشش باز میشه. دیگه حرف گوش نمیکنه .تو هم اگه عقل داشته باشی زود تر میری گچ و سیمان می خری همین روزاست که گرون بشه

من: همچین چیزی ممکن نیست مگه میشه دیوار بکشن بین ممکلت، زن و مرد را جدا کنن؟

لیدی: خاک بر سر بی عقلت کنن!تو این مملکت هر چیزی شدنیه !فقط اینکه خدا به بچه های من عقل بده نمیشه که از محالاته!  بعله! این سرنوشت منه که دو تا بچه داشته باشم یکی از یکی بی عقل تر! اه اه اینقدر حرف مفت نزن! بذار برم به کارم برس!...

من: الووو؟! مامان؟

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 17:45 توسط آنا آریان |

پرانتز باز!

در این روزها که به نت دسترسی نداشتم ،پرانتز باز آفرین به هوش ماهی سیاه کوچولو ...خلاصه نشستم و فکر کردم که من کجای این دنیا ایستاده ام.کمی خودم را روانکاوی کردم و اتفاقا نتایج خوبی هم گرفتم. مثلا متوجه شدم که من وقتی دختربچه ی کوچکی بودم عشق و محبت و امنیتی را که لازم داشتم دریافت نکردم.در آن موقع به این نتیجه رسیدم که دنیا جای امنی نیست و من تنها و رها شده هستم.من بزرگ شدم و دیگر قادر بودم از خودم مراقبت کنم و محیط امنی برای خودم به وجود بیاورم ولی این ترس و حس ناامنی دست از سرم برنمیداشت. حکایت همان بچه فیلها که موقع کوچکی به دورشان طنابی می کشند و وقتی بزرگ هم میشوند باور می کنند که به وسیله ی طناب زندانی هستند در حالیکه کافی است پای خود را روی طناب بگذارند و به این طرف بیایند.خلاصه اینکه کودکی خیلی اهمیت دارد. با یک روانشناس مشورت کردم و گفت که میتوانی به کمک یک شیوه ای کودکی خود را باز سازی کنی .روان درمانگری برایت بازوالدینی کند و در سایه توجه و مراقبت او از نظر روانی رشد کنی.اول با خودم گفتم جمع کن خودت را! چند سال بعد می میری و همه چیز تمام می شود بعد به خودم گفتم دانسته بمیرم بهتر از این است که ندانسته از دنیا بروم! این است که به دنبال روان درمانگر مناسب هستم.
+ نوشته شده در جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 16:10 توسط آنا آریان |

اگر وبلاگتان خصوصی است

مسافرت بودم همراه با دو تا کتاب. یکی دژخیم عشق نوشته ی یالوم و دومی جهان هولوگرافیک نوشته ی مایکل تالبوت.هر دو بسیار عالی بودند.دژخیم عشق چند داستان رواندرمانی است و جهان هولوگرافیک نظریه ای است برای توضیح توانایی های فراطبیعی ذهن و اسرار ناشناخته ی مغز و جسم. اینجا پرانتز باز میکنم و به ماهی سیاه کوچولو توصیه اش میکنم اگر نخوانده است.

دیروز با دوستی صحبت می کردم که نگران بود دخترخاله اش وبلاگش را پیدا کرده باشد. گفتم من یک راه سراغ دارم که هیچ فامیلی وبلاگت را نخواند. گفت چه راهی؟ گفتم کافی است آدرس وبلاگت را به همه ی فامیل و دوستان بدهی و تقاضا کنی که بخوانند! میتوانی صد درصد مطمئن باشی که سراغش نخواهند آمد! حتی اگر اتفاقی هم گذرشان بیفتد آن را نمیخوانند و می روند سراغ یه وبلاگ دیگر.

اصولا در روابط نزدیک آدمها همدیگر را نمی بینند.مثلا شما چیزهایی در مورد من می دانید که خانواده و دوستان نزدیکم نمی دانند.البته نه اینکه از آنها مخفی کرده باشم برعکس همیشه توصیه کرده ام که مرا بخوانند.مثلا آدرس همین وبلاگ را نصف فامیلم میدانند.اما هیچکدام اینطرفها پیدایشان نمی شود! دلیلش هم این است که هر بار آنها را می بینم توضیح میدهم که من یک وبلاگ دارم و دوست دارم شما هم بخوانید. در نتیجه آنها با خودشان می گویند حتما چیز بیخودی است و اسباب زحمت است وگرنه اگر در آن مطلب مخفیانه ای نوشته بود که آدرسش را به ما نمی داد!

این روش را من در دوران راهنمایی یاد گرفتم. از یک داستان پلیسی که اسمش یادم نیست. داستان به این شکل بود که مردی مدرکی را پنهان کرده بود که برای پلیس بسیار مهم بود. پلیس هر روز می رفت و همه ی سوراخ سنبه های خانه را می گشت و پیدایش نمیکرد.هر جا که فکرش را بکنی گشته بودند تا اینکه یک کارآگاه راز پنهان شدن مدرک را کشف کرد. کارگاه گفت این مدرک باید جایی باشد که به چشم نمی آید و آنجا کجاست؟ بله! جایی کاملا جلوی چشم!!  نامه داخل  یک پاکت نامه پر از صورتحساب بود روی میز و کاملا مقابل چشم پلیسها!

 خلاصه اینکه اگر وبلاگتان خصوصی است حتما آدرسش را به همسر و سایر نزدیکانتان بدهید. حتی گاهی مجبورشان کنید بشینند و شما برخی مطالب وبلاگتان را برایشان بخوانید.مطمئن باشید در هپورت سیر خواهند کرد و اصلا متوجه ی نوشته تان نخواهند شد!

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 21:21 توسط آنا آریان |

معنا

خسته ام این روزها.هر شب امتحان دارم . یا دیرم شده یا درس نخوانده ام. اغلب امتحان ریاضی 2 یا فیزیک دارم.جزوه ها را اشتباهی خوانده ام و گاهی هم ساعت امتحان را فراموش کرده ام.امروز صبح فکر کردم که چه خوب بود اگر میشد پاسخی برای سوال چرا به دنیا آمده ام پیدا کنم آنوقت می فهمیدم که چطور باید زندگی کنم؟ اما واقعیت این است که هیچ کس تا کنون پاسخ درستی برای این سوال پیدا نکرده است برای همین است که این سوال به اندازه ی تاریخ بشریت قدمت دارد. گاهی آدمهایی آمده اند و پاسخ هایی داده اند اما هنوز سوال به قوت خود باقی است.درست مثل میل به زندگی. چند روز پیش در باغچه بذر سبزی کاشتم.حالا دیدم سر از خاک بر آورده اند.بعضی ها خیلی نزدیک به هم. بعضی ها با فاصله.یکی زیر سایه ی درخت و یکی زیر آفتاب. برخی هم موقع آب دادن به باغچه به زیر خاک رفته اند و بعید است دیگر بتوانند سبز شوند. یک وقتی مثلا می نشستم با خودم می گفتم اینکه من در ایران و این خانواده به دنیا آمده ام لابد دلیلی دارد.مثلا من رسالتی دارم یا باید درسهایی یاد بگیرم! بعد دیدم مگر من این بذرها را چطور کاشتم؟! گفتم این بذر باید درس مقاومت بیاموزد و آن را در خاک سفت کنار باغچه کاشتم؟! نه! فقط اتفاق بود. با وجود اینها آدم انگار نیاز دارد برای اینهمه رنجی که می کشد معنایی بیابد؟

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 11:23 توسط آنا آریان |

من و لیدی در اورژانس قسمت پایانی

بیمارستان ساعت 8شب

لیدی: این پیرمرده کیه دیگه؟!

 من: نمیدونم پرستار گفت از تو خیابون آوردنش.

 لیدی: یعنی چی؟! این که چیزیش نیست! از منم سالمتره! همینطوری مردمو از تو خیابون می گیرن میارن بیمارستان؟!

من: نه بابا! انگار این کنار خیابون افتاده بوده مردم زنگ زدند اورژانس..

 لیدی: برای چی افتاده بوده؟ شاید خوابیده بوده ؟

من: چه میدونم؟ کسی باهاش نیست، تنهاست.میگه از سبزوار اومده

 بیمارستان نیم ساعت بعد

پرستار: خانوم متاسفانه تو بخش جا نداریم. مریض شما امشب باید اینجا بخوابه تا فردا ببریمش تو بخش.

 لیدی:چی میگی دختر؟! هیچی حالیت نیست انگار! من چطوری امشب اینجا بخوابم؟! اینجا مگه آرامش داره؟! این صدای زنگ چیه هر دو دقیقه؟! اینو خاموش کن اقلا

پرستار: حاج خانوم این آلارم دستگاه سی سی یو است، باید روشن باشه .

 لیدی: پس صداشو کم کن

پرستار:اااه پدر جان! شما چرا از روی تختت اومدی پایین؟

پیرمرد:از سبزوار اومدم!

پرستار: نگفتم از کجا اومدی پدر جان گفتم برو رو تختت!

لیدی: شلوارشو داره در میاره شاید شاش داره!!

پرستار: دستشویی  مردونه اونطرفه ..

(در این لحظه پیرمرد شروع کرد به خندیدن و تک و توک دندانهای سیاهش را به نمایش گذاشت)

 لیدی: این مرتیکه هیچیش نیست. شما اینا رو میارین اینجا چیکارشون کنید آخه؟!

 پرستار:ما وظیفمونه! زنگ زدند گفتند این کنار خیابون افتاده اورژانس هم آورده اش اینجا

لیدی: اورژانس عقل نداره مگه؟! شما نمی فهمید کی مریضه کی مریض نیست؟! مثلا من اعصابم خرابه. آدم هر مریضی داشته باشه بهتر از اینه که اعصابش خراب باشه..

پرستار: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآای.. چیکار داری به من...

 نگهبان اورژانس: چه خبر شده؟

 پرستار: این پیرمرده به من حمله کرد می خواست منو خفه کنه!

 لیدی : نه خانوم! این میخواست بوست کنه! این هیچیش نیست! زن میخواد!!

پرستار : غلط کرده زن میخواد! به گور باباش خندیده که زن میخواد! همچین می زنم تو سرش..

نگهبان:  خیلی خب،  ساکت باشین الان زنگ می زنم بهزیستی..

لیدی: پس بگو منو هم ببرن خونه! الان تازه سر شبه  این مرتیکه شلوارشو در آورده! تا صبح معلوم نیست اینجا چه خبره... من اگه از این شوهرها می خواستم که تا حالا هزار تا  شوهر کرده بودم. خدا می دونه هر قدمی که ور میدارم یه خواستگار دارم!

پرستار:  خوش به حالت حاج خانوم. ما که هیچی خواستگار نداریم

لیدی: معلومه که ندارید! شماها اصلا رنگ و رو دارین که به دل کسی بشینه؟!اقلا یه کرم قشنگ بزن! این چه رنگیه زدی به صورتت؟ سیاه و زرد؟! میخوای کرم بزنی کرم سفید بزن! کرم صورتی بزن!... البته این دکترا خودشون هم گشنه ان! چطوری زن بگیرن؟اینا میخوان اینجا بازی کنن....بعدشم اصلا شوهر کنی که چی بشه؟ زن اگه آدم باشه خودشو محتاج کسی نمیکنه! مرد هم همینطور .. فرقی نمیکنه.. آدم باید بتونه خودش تنهایی زندگی کنه. هم زن هم شوهر مایه ی دردسر و بدبختیه. آخرشم دو تا بچه می ذارن تو دامنت مثل این بچه های من یکی از یکی بی عقل تر...

پرستار: شما میخوای چیکار کنی بالاخره؟ می مونی یا میری؟

لیدی: میرم! اقلا تو خونه ی خودم شب میخوابیدم! راحت بودم. اینجا تا صب باید چشمم باز باشه. این مرتیکه ی پیر نکبت که زن میخواد!  این دستگاه هم که زنگ میزنه، یه دکتر آدم حسابی هم که ندارین..اصلا برای چی منو آوردین اینجا؟

پرستار: مادر خودتون زنگ زدید گفتید بیارنتون اورژانس!

لیدی: زنگ زدم که زدم. شما نباید عقل داشته باشید؟! وقتی اینجا به درد من نمیخوره چرا منو میارید اسیر می کنید؟

پرستار: خیلی خب مادر پس  مرخصتون می کنیم.مسئولیتش با خودتون. خانوم شما این برگه را ببر تسویه حساب کن..

لیدی: تسویه حساب؟؟؟! پول هم میخواین بگیرین؟! چیکار کردین برای من؟! آزمایش خون بیخودی گرفتین! من خودم هفته پیش آزمایش داده بودم شده بود یازده هزار و پونصد تومن .. اصلا برای چی آزمایش گرفتین..

پرستار : خانوم خواهش می کنم زودتر کارهای مادرتون را انجام بدین مرخص بشه تا همه مون خل نشدیم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 1:48 توسط آنا آریان |
مطالب قدیمی‌تر